
متن مداحی
بعضی از خاطرات را باید بعد سی سال هم مرور نکرد بعد سی سال میبینی باید از کوچهای عبور نکرد دست در دست مادرم آن روز راه را کودکانه میرفتم به امیدی که دیرتر برسیم نمنمک سمت خانه میرفتم لحظهای تیره شد هوا آن روز خاطر ابرها مکدر شد آن روز ناگهان سنگ بیملاحظهای سد راه عبور مادر شد رعد و برقی گمان کنم میخواست آسمان را سرم خراب کند به زمین خوردن عزیزم را در نگاهم همیشه باب کند در و همسایهها سراسیمه کوچه دلشوره و هیاهو داشت آشنا بود صحنه بیتردید آخر مادرم دست روی پهلو داشت از صدای شکستن بغضت چشم دیوارها سیاهی رفت مادرم راه خانه را آن روز تار میدید، اشتباهی رفت با پر چادری که خاکی بود گونههای مرا نوازش کرد از منو اشکهای پر دردم با صدای گرفته خواهش کرد آنچه امروز اتفاق افتاد بین ما، مادر و پسر باشد پدرت غیرتی است دلبندم بهتر این است بیخبر باشد مادرم پر کشید و سی سال است گریهی بیصدا نداشتم من غرور شکستهی خود را سر اون کوچه جا گذاشتم
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.