
متن مداحی
به ماه، ماهِ سر نیزه را نشان میداد رقیه تولیت آستان رأس شریف به ماه اذن زیارت در آسمان میداد هزار حوریه از چادرش زمین میریخت اگر که چادر خود را کمی تکان میداد گرسنه بود ولی از کرامتش این بس به دست دشمن خود رزق آب و نان میداد توان پا شدنش را گرفت سیلی زجر وگرنه پیش پدر ایستاده جان میداد شبانه از لب بابا کمی شکایت کرد چرا که بوسه بر آن چوب خیزران میداد من از بس غصه دارم که میشه صد تا کتابش کرد کدومش رو بگم آخه نمیشه انتخابش کرد گذشت از من ولی ای کاش یکی بود یادشون میداد نباید دختر شاه و به جز خانوم خطابش کرد اگه چشمام نمیبینه دلیلش دستای زجر یه دونه سیلی زد اما باید صد تا حسابش کرد یک لحظه یادم رفت اسم من رقیه است سیلی که خوردم عمه را هم تار دیدم به روی خاک صحرا من با این انگشتای زخمی نوشتم اسم تو اما سنان با پا خرابش کرد همه سوختند برای من منم سوختم برای تو تن افتاده رو خاک دل من رو کبابش کرد میسوزونه منو داغ تنور خانهی خولی کجا رفت اون محاسن که علی اصغر خزابش کرد تقصیر حرارت تنور است این سوختگی زیر چانه نشناختمت در اول کار نفرین خدا بر این زمانه کی زیر گلوت را عزیزم این طور بریده آشیانه قدم خمیده بر نگشتی موم سفیده بر نگشتی رفتی سفر اما تا حالا حنجر بریده بر نگشتی درد و دل زیاد نکردیم با هم من و تو یک کوه دردیم با هم دست نداری که منو ناز کنی پا نداری که بگردیم با هم دختران شام میگردند به همراه پدر کاش میشد تا با خود بگردانی مرا خیزران از حرمتم بر خاست اما بد نشست ... کاش ای بابا نمیبردی به مهمانی مرا دخترت نازکتر از گل از کسی نشنیده بود گوش من چون چَش شد اسبابِ حیرانی مرا چند شب بیبوسه خوابیدم دهانم تلخ شد نیاوردم به روت اما نمیشه بمونم تا ابد تنها نمیشه تو رفتی و من از دنیا که میرم سر خونی برام بابا نمیشه چهل منزل دست قاتل بودی برگشتی حیف ای کاش کامل بودی امشب مگه مهمون نداری درهمی سامون نداری من خیزرون خوردم عزیزم تو چشیده دندون نداری
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.