
متن مداحی
زینب به مقتل دیده از جانش خبر نیست بوی گُلش میآید و از گُل خبر نیست از زیر تیغ و نیزهها، آمد صدا: زینب بیا میگفت و میگریست که جانسوز نالهای آمد ز خنجر شَه لبتشنگان برون کای عِندَلیب گُلشنِ جان آمدی، بیا ره گم نگشته، خوش به نشان آمدی، بیا ***** نِی همین دختر به روی نعش باب افتاده بود آن تنِ بیسر شده آغوش خود بُگشاده بود ... ما آن شقایقیم که با داغ سینهسوز جامی گرفتهایم و به صحرا نشستهایم تا موج حادثات چه بازی کند که ما با زورَق شکسته به دریا نشستهایم طفل زمان فشرد چو پروانهام به مُشت جُرمِ دَمی که بر سر گُلها نشستهایم
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.