
متن مداحی
ز سیلی صورتم نیلی چو میشد، عمه میبوسید چو رویم شعله میزد، اشک میآمد به فریادم یکی از روزها دخت یزید آمد به دیدارم نترسیدم، به پیشش با وقار کامل اِستادَم لباسم کهنه بود و طعنه میزد چون کنیزانم ولی من با سکوتم بر همه درس ادب دادم تو که بر دامنت ننشاندیم، بر دامنم بنشین چون مهمان نکردی، من تورا مهمان خود کردم کاروان رفت و منِ سوخته دل جا ماندم آه که از ناقه بیفتادم و تنها ماندم همرهان بی خبر از من بگذشتند و دریغ منِ وحشت زده در ظلمت صحرا ماندم در پی غافله بسیار دویدم اما پایم از خار ز ره ماند و من از پا ماندم کودکی خسته و شب دیده و این دشت مخوف چه کنم، رو به که آرم چو ز ره وا ماندم در میان اسرا مونس من زینب بود که چنین دور هم از زینب کبری ماندم
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.