
متن مداحی
ساقی امشب آتشی دارد دلم شعله شعله اشک میبارد دلم عشقم امشب با جنون آمیخته اشکهای من به خون آمیخته مثل موج آتشم سردرگمم نیستم گرچه میان مردمم من چه میگویم بهارم گم شده زیر دست و پا قرارم گم شده سینهام آتش فشانی میکند شعر امّا بی زبانی میکند سیلی طوفان و ساحل دیده ای ماهی افتاده در گِل دیدهای سرو را گاه نشستن دیده ای شاخه را وقت شکستن دیدهای دیده ای تنگ غروب آفتاب چشم بیماری که دارد شوق خواب دیده ای پاییز و شوق برگ را در نگاه مادرانه مرگ را دل برایم روضه خوانی میکند بر تن من سر گرانی میکند سینه را آه دمادم داده آنو زخم را با تیر مرهم داده اند زهره را یک خواب راحت دیدهای بازی تیغ و جراحت دیدهای لالهام را داغ بر داغ آمده باغ بر خاکستر باغ آمده نا کسان عرش خدا را سوختند آن دل بی انتها را سوختند آیههای هل اتی را سوختند در مدینه کربلا را سوختند آنچه آنجا بین آتش بود و دود آیههای آخر والفجر بود نسترنهای تبسّم دود شد گوهر دردانهای مفقود شد رفته غارت نان طفل هل اتی گم شده انگشتری انّما پس چه شد الیوم اکملت لکم حرمت میخانه و ساقی و خم حذف شد فریاد سرخ ذوالفقار قرنها باید که بازآید بهار مَستم از تکبیره الاحرام او آب شد آتش پیش جام او زخم دارد استقامت میکند با قیام خود قیامت میکند در رکوعش در قنوتش آسمانی از دعا در رکوعش اقتدا بر مرتضی سجدهای جانانه در درگاه کرد سجدهای هم نیمههای راه کرد زان قیام و زان رکوع و زان سجود سینه و بازو و رویش شد کبود این نماز قبله و قبله نماست از نماز خلق آدابش جداست آنکه درمعشوق فانی می شود در حقیقت جاودانی میشود در بلاغ عشق پیش چشم جمع شمع شد پروانه و پروانه شمع دیده ای طغیان نهر عشق را زلزله در هفت شهر عشق را موج کوثر چون به مسجد سر نهاد لرزه بر اندام یثرب اوفتاد جهل مردم قلعهی خیبر شده یا محمّد فاطمه حیدر شده ان که در معشوق فانی میشود در حقیقت جاودانی میشود موج کوثر چون به مسجد سر نهاد لرزه بر اندام یثرب اوفتاد گفت در طغیان عشقم کوثرم تیغداران پیش مرگ حیدرم میدهم جان جان او را میخرم هرچه پیش آید علی را میبرم بیم دارید از من و از آه من سیل عشقم کیست سد راه من دست خالیگر نشد حل مشکلم ذوالفقاری دارم از آه دلم دید ساقی کوثرش را در خروش رافت رحمانیش آمد به جوش آسمان دیده را پر رحم کرد گفت سلمان باز باید صبر کرد خیز کان بانوی بی همتای من گر گریبان چاک سازد وای من تا نگشته آسمانها زیر و رو با زبان مرتضی او را بگو ای عروس آسمانی خدا ترجمان مهربانی خدا ای امید رحمة للعالمین خاتم پیغمبران را خود نگین ای گذشته توکران تا بیکران ای بلندای دلت هفت آسمان ماه پیشانی جبین پر چین نکن فاطمه جان علی نفرین مکن گفت سلمان پس مسلمانی چه شد آن سفارشها که میدانی چه شد این که در بند است مولای همه است این همه بود و نبود فاطمه است ریسمان و بازوی مشکل گشا دوستی این بود با آل عبا ای فدای تار مویش جان من جان چه ارزد در بر جانان من خواهد ار بالاتر از جان هم به چشم صبر میخواهد علی آن هم به چشم تمام شمع وجود تو آب شد مادر دعای نیمه شبت مستجاب شد مادر به مجلسی که علی بر تو مخفیانه گرفت سرشک دیدهی زینب گلاب شد مادر
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.