
متن مداحی
سرمه به چشمای دلبرت زدی چه حنایی به موی سرت زدی دیگه ناامید شدم بیای پیشم چه عجب سری به دخترت زدی دَم صبحی وقت بذل رحمته بودنت کنار من یه نعمته این بهمریختگیِ لبت بابا کار خِیزران بیمروته پشتِ خرابه دخترکی کج نشسته بود میخواست که ادای مرا در بیاورد اینقده سختی دیدم که نگو چیزایی تو کوفه دیدم که نگو پیرمرده به بابا چیا میگفت حرفای بدی شنیدم که نگو دیگه فکر کنم دعام نمیگیره روسری هیچکی برام نمیگیره خیلی توی کوچهها آتیش گرفت سنجاقسرو موهام نمیگیره شعلهها چه زخمی به پَرم میدوخت دل من شبیه معجرم میسوخت توی بازارِ یهودیا دیدم یکی داشت النگوهامو میفروخت دستِ باد گُلای باغچمونو بُرد عمّمون چه خون دلها که نخورد مکافاتی بود تو مجلس یزید صحبت کنیز که شد سکینه مُرد ای بابا حکایتی شده مویم ای بابا شکستگی اَبرویم
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.