
متن مداحی
سوگند میخورم به خداوند فاطمه اصلا نبوده، نیست همانند فاطمه یا فاطر به فاطمه یعنی که فرق نیست جز اینکه او خدا بود و بنده فاطمه مشکات خانواده مولاست نور او نور بهشت جلوهی لبخند فاطمه جودش میان اهل مدینه زبانزده است بانوی آسمانی و بخشنده فاطمه او جای خود وسایل او هم مقدس است چادر نماز یا که گلوبند فاطمه بیخود که نیست سینهی ما تیر میکشد باشد شریک فاطمه، فرزند فاطمه آری غرور چادر زهرا لگد شده بعدش علی خجل شد و شرمندهی فاطمه زهرا کجا و آن همه آزار، ای وای زهرا کجا و در کجا، دیوار، ای وای انسیهی احمد کجا و نار، ای وای حوراء کجا و ضربهی مسمار، ای وای بین در و دیوار و آتش بود، زهرا با دشمنان هم در کشاکش بود، زهرا افسوس مشتی دیو و دَد از او گذشتند با ضربهی مشت و لگد از او گذشتند بر دست او شلاق زد از او گذشتند فریاد زد بابا مدد از او گذشتند یک لحظه یاد محسنش افتاد و افتاد یک صیحه از عمق جگر سر داد و افتاد بمون کم نیار، چی شد روزگار باید ذوالفقار غلاف کنم به دورم نگرد، تنت داره درد منم که باید طواف کنم رو مردت حساب کن، تو مرگ و جواب کن نزار رو مرگت حساب کنم بگو بهتری که، یه وقتی نری که علی رو خونه خراب کنم کنارم بشین، علی رو ببین یه دستی به این خونه بکش تو رو جون من، یه حرفی بزن به موی حسن شونه بکش زهرای من تو این شهر نامرد، تو هر روز با این درد در و وا میکنی سلام کنی یه کم خوب نگام کن، بلندتر سلام کن نگو که میخوای رهام کنی تو اون روز بد، لگد تو لگد مغیره میزد، قنفذ میزد تو کوچه مدام، جلوی چشام با تیغ و نیام قنفذ میزد ای وای من شدی نیمهجون که، سر پا نمون که یه وقت به پهلوت فشار نیاد پر از زخم پهلوت، میدم حق به بازوت بخواد با دستت کنار بیاد عزیزم (حبیبه، نرو علی غریبه)۳ زهرا مرا ببخش که نگذاشت غربتم یک ختم باشکوه بگیرم برای تو علی رو حلال کن، واسه درد بازوت علی رو حلال کن، واسه زخم پهلوت غمناکترین حادثهی زندگی من مهر منو مهتاب شب زندگی من با اشک به دیوار همین کوچه نوشتم این کوچه شده باعث شرمندگی من یادمه چطور به خونم در زدند دستشون پر بود و با پا در زدند چهار نفر روی سرم ریخته بودند ولی زهرامو چهل نفر زدند کار تنش زیاد ولی وقت من کم است یک شب برای شستوشوی این بدن کم است بانوی من نحیف نبود، این چنین نبود وقتی نگاه میکنمش ظاهرا کم است در زیر پارچه ورمش کم نمیشود آنقدر واضح است که یک پیرهن کم است باید چونه جمع کنم این بساط را فرصت کم است و آب کم است و کفن کم است مسمار را خودم زده بودم به تختهها باید بمیرم آه پشیمان شدن کم است گیرم حسین دق نکند این چنین ولی گریه بدون داد برای حسن کم است آیینه آمدی و ترک خورده میروی یعنی برای بردن تو چهار زن کم است پیراهن حسین که کارش تمام شد پس جای غصه نیست اگر یک کفن کم است نه پیرهن، نه زره، نه عبا، نه عمامه حسین من چقدر نامرتبت کردند چه میشود که مرا هم بغل کنی یکبار پسر به لذت بوسیدن پدر برسد
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.