
متن مداحی
شبی در ازدحام و دود و خاکستر تنم میسوخت خزانِ عصر عاشورا، گُلِ پیراهنم میسوخت همین که مینشستم خار از پایم برون آرم شراره میکشید آتش، دوباره دامنم میسوخت عطش بود و لبم چون چوبِ خشکی روی هم میخُرد زبانِ خشکِ من در وقت بابا گفتنم میسوخت شبِ صحرا، شبِ سرد و لباسم کهنه و پاره و از سرما تمام پای سوزن سوزنم، میسوخت صدای تازیانه، نیمههای شب بهگوش آمد و ده ثانیۀ بعدش تمامِ گردنم میسوخت بالایی بر سرم آمد در این مهمانیت بابا که از کربوبلا تا شام، پای رفتنم میسوخت ***
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.