
متن مداحی
شبی که ختم خواهد شد دم صبحش به دیداری هزاران ساعتش والله ِ میارزد به بیداری سحر از تاب گیسویَت به گوش باد گفتم، گفت: عجب یاری، عجب یاری، عجب یاری منِ بی عرضه حتّی عَرض حاجتهام میلنگد گره در کار خود انداختم وقت گرفتاری چه برمیآید از دست من درمانده جز گریه؟ اقلاً دل خوشم با چشمهایم کردهام کاری برای سنگ طفلان سر کویَت سر آوردم بیا دیوانهات را مفتخر گردان به آزاری وبال معصیت، بال عروجم را ربود از من کبوتر را قفس ول میکند امّا به دشواری قرار از ابتدا این بود، بار هجر بردارَم ببین حالا چگونه شُهرهی شهرم به سرباری گریز از ناگزیری فراقت کاش ممکن بود چه چاره دارد این بیچارهی تو غیر ناچاری؟ شهیدان تکلّم کشتگان نطق معشوقاند بیا تکیه بزن بر کعبه ذبحم کن به گفتاری اگر چه ظرف من ظرفیتش در حد مِهرَت نیست ندیدم کاسهام را خالی از لبخند بگذاری خودم خاک کفِ پای تو هستم حضرت عباسی به قول لاتهای با مرامِ کوچه بازاری به جز تو رو به هرکس میزدم، رو میگرفت از من هوای این گدایِ رانده از هر خانه را داری؟
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.