
متن مداحی
شمع این مسئله را بر همه کس روشن کرد که توان تا به سحر گریه ی بی شیون کرد بر سر تُربت زهرا، علی از خونِ جگر گریه ها در دلِ شب، بی خبر از دشمن کرد داغ پیغمبر و زهرا و همان طفل شهید همگی آمد و بر قلبِ علی مسکن کرد غم آن پهلوی بشکسته و بازوی سیاه رُخِ نیلی همه در مزرع دل خرمن کرد تنگ شد سینه ی بی کینه ی آن شاه چنان کآرزوی سفرِ جان، ز دیارِ تن کرد گفت: ایکاش که جان با نفس آید بیرون غم تو گلشن عالم، به علی گُلخن کرد *** شیرینی حیات من ای بضعه الرسول تلخ است با غمت همه لیل و نهار من مردم ز گریه عقده خود حل کنند لیک افتد به گریه عقده ی دیگر به کار من ***
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.