
متن مداحی
شور در پهنه ی صحرا انداخت موج در سینه ی دریا انداخت یک هماورد ندارد بسکه هیبتش لرزه به صحرا انداخت باد تا بند نقابش وا کرد پرده از محشر عظما انداخت عاقبت ازرق شامی آمد رو به قاسم نظری تا انداخت چهار فرزند به میدان آورد دو طرف را ز تقلا انداخت همه جا بود سکوتی سنگین عرش هم چشم به آنجا انداخت دست پرورده ی عباس نظر تا که بر قامت آنها انداخت چهار فرزند حرامی را با ضربه ای یک به یک از پا انداخت اولین چرخش تیغش از تن سرشان را به ثریا انداخت نوبت ازرق شامی شده بود پیش آنها سر او را انداخت همه را ضربه ی شستش یاد ضربه ی کاری مولا اندخت مجتبی باز به تکرار آمد بانگ تکبیر علمدار آمد
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.