
متن مداحی
عصر یک جمعهی دلگیر دلم گفت بگویم بنویسید که چرا عشق به انسان نرسیده است چرا آب به گلدان نرسیده است چرا لحظهی باران نرسیده است و هرکس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است بگو حافظ دلخسته زِ شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است چرا کلبهی احزان به گلستان نرسیده است دلِ عشق تَرَک خورد گلِ زخم نمک خورد زمین مرد زمان ماند(۲) سرِ دوشش غم و اندوه به انبوه فقط بُرد فقط بُرد زمین مُرد زمین مُرد خداوند گواه است دلم چشم به راه است و در حسرت یک پلکِ نگاه است ولی حیف نصیبت فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی برسد کاش صدایم به صدایی عصر این جمعهی دلگیر وجودِ تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حِس تو کجایی گل نرگس (۲) به خدا آهِ نفسهای غریبت تو که آغشته به حُزن است زِ جنس غم و ماتم زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شبِ رنگ شفق یافته در سوی کدامین غم عظما به تنت رخت عزا کردهای ای عشق مجسم که به جای نَم شبنم بچکد خون جگر دَم به دَم از عمق نگاهت نکند باز شده ماه محرم چنین میزند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رُخت ای ماه بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی آجرک الله عزیز دو جهان یوسفِ در چاه دلم سوخته از آهِ نفسهای غریبت دل من مال کبوتر شده خاکستر پَر پَر شده همراه نسیم سحری روی پرِ فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم هوایی به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرببلایی به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد نگهم خواب ندارد قلمم گوشهی دفتر غزل ناب ندارد شب و روزم که مهتاب ندارم همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشقِ بیچارهی دلدادهی دل سوخته ارباب ندارد؟ تو کجایی تو کجایی تو کجایی شدهام باز هوایی شدهام باز هوایی تو کجایی تو کجایی تو کجایی گریه کن گریه و خون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیدس شما دیدهای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه زِ مقتل بنویسم و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در یَد موسی بشود چون تپش موج مصیبان بلند است به گستردگی صاحب نیاز است و این بحرِ طویل است و ببخشید که یک مخمل خون بر تن تندار حروف است که این روضهی مکشوفه لهوف است عطش بر لب عطشان لغات است صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است و ارباب همه سینهزنان کَشتی آرام نجات است ولی حیف که ارباب قتیل العبرات است ولی حیف که ارباب اسیر الکربات است ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین بن علی تشنهی یار است و زمین محو تماشاست زِ بالای بلندی الفِ قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که از شمر خدایا چه بگویم که شکستند سبو را و بریدند گلو را دلم تاب ندارد به خدا با خبرم میگذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی و تو خودت کرببلایی قسمت میدهم آقا که به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی تو کجایی آقا(۳) تو کجایی شدهام باز هوایی
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.