
متن مداحی
عمه در چشمِ تو پیداست و من خواب در چشمِ تو زیباست و من در میانِ همه چون مادرِ تو خواهرت اُمِّ ابیهاست و من اَشبهُ النّاس به زهرای بتول عمّهام زینب کبری است و من لبِ من خشک چو صحراست و تو تشنۀ کامِ تو دریاست و من دیدم آن شب که زِ ره جا ماندم مادرم فاطمه تنهاست و من خواب رفتم به روی دامنِ او خواب دیدم سرِ باباست و من وقتی از خواب پریدم دیدم سیلی و دشمن و صحراست و من بعد از آن شب همهجا تاریک است شب و روزم شبِ یلداست و من چون عمو روی پر از خون دارم ماه پُر خون تو سقاست و من چشمِ خود باز نگه دار پدر عمّه در چشمِ تو پیداست و من به تنم بال و پری بود که نیست به تنت برگ و بری بود که نیست هر که پرسید کجایی گفتم در کنارِ پدری بود که نیست تو سفر رفتی و دل منتظرت بیقرارِ خبری بود که نیست گرم لالایی خواب است، رباب روی دستش پسری بود که نیست دستِ مهرت به سرم بود که نیست شانۀ موی سری بود که نیست سر زدی سرزده با سر، امّا با سرت همسفری بود که نیست آنقدر ناله زدم در آهت نالۀ مختصری بود که نیست بعد سیلی همه جا تاریک است بعد شبها سحری بود که نیست رفتی و روی سرم روم سیاه چادرِ شعلهوری بود که نیست خیزران کارِ مرا مشکل کرد کاش از لب اثری بود که نیست تشنگی شعله شد و چشمِ ترش را سوزاند هقهقِ بیرَمقش دور و برش را سوزاند دست در دستِ پدر، دختر همسایه رسید ریخت نانی به زمین و جگرش را سوزاند دخترک زیرِ پرِ چادر عمّه میرفت آتشی از لبِ بامی سپرش را سوزاند سنگی از بین دو نی رَد شد و بر رویش خورد پس از آن تَرکۀ چوبی اثرش را سوزاند پنجۀ پیرزنی گیسوی او را وا کرد شاخۀ سوختۀ نخل، پرش را سوزاند دست در حلقۀ زنجیر به دادش نرسید هیزمِ شعلهور افتاد و سرش را سوزاند این چه شهریست که لبخندِ مسلمانانش جگرِ دخترک رهگذرش را سوزاند این چه شهری است که بازارِ یهودیهایش گیسوی بافتۀ تا کمرش را سوزاند گلِ سرخی به روی پیرُهنش چسبیده خارِ صحرا به تمامِ بدنش چسبیده زخمِ رگهای پدر بند نیامد، حالا چند لکه به روی پیرُهنش چسبیده تشنگی زخمِ لبش را چهقدر وا کرده بس که خشک است زبان بر دهنش چسبیده شانه هم بر گرۀ موی سرش میگرید که به هم گیسویش از سوختنش چسبیده دید انگشترِ باباش که با قاتل بود لخته خونی به عقیقِ یمنش چسبیده زجر آرام بِکِش حلقۀ زنجیرش را جِرم زنجیرِتو بر زخمِ تنش چسبیده عمّهاش با زنِ غساله به گریه میگفت تارِ موی پدرش بر کفنش چسبیده زجر وقتی که سرِ حلقۀ زنجیر کشید بند آمد نفسش باز تنش تیر کشید شاعر: حسن لطفی ***
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.