
متن مداحی
غم بود و داغ بود و وداع سپیده بود خورشید هم ز شرم به مغرب خزیده بود رد میشدند مادر و طفلی سیاه پوش از کوچهای که وقت غروبش رسیده بود حتی فرشته بال نمیزد به گردشان دست نسیم هم رخشان را ندیده بود مثل همیشه بر سر این راه جبرئیل از رد پای خاکیشان بوسه چیده بود آئینهای که طاقت آهی نداشت، آه این چند روز زخم ترک را چشیده بود حالا غریبهای سر راه عبور او یک دست را به نیت سیلی کشیده بود نامحرمی که کینه ی این خانواده داشت گویا دوباره نام علی را شنیده بود کودک دوید تا نگذارد ولی چه سود دستی حرام بر رخ مادر رسیده بود دیوارهای سنگی این کوچه شاهد است افتاده بود مادر و دیگر بریده بود برخاست روی پا و زمین خورد و ناله کرد خطی ز خون گوشه ی چشمش چکیده بود ـــــــــــــــــــــــــــــــ
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.