
متن مداحی
غم بود و داغ بود و وداع سپیده بود خورشید هم ز شرم به مغرب خزیده بود رد می شدند مادر و طفلی سیاه موی از کوچه ای که وقت غروبش رسیده بود حتی فرشته بال نمی زد به گردشان حتی نسیم هم رخشان را ندیده بود مثل همیشه بر سر این راه جبرئیل از رد پای خاکیشان بوسه چیده بود آیینه ای که طاقت آهی نداشت آه این چند روز زخم ترک را چشیده بود حالا غریبه ای سر راه عبور او یک دست را به نیّت سیلی کشیده بود نامحرمی که کینه ی این خانواده داشت گویا دوباره نام علی را شنیده بود کودک دوید تا نگذارد، ولی چه سود دستی حرام بر رخ مادر رسیده بود دیوارهای سنگی این کوچه شاهد است افتاده بود مادر و دیگر بریده بود ضربی زروی ضربه ای از پشت دستها بر هردو گونه جای کبودش کشیده بود برخاست روی پای و زمین خورد و ناله کرد خطی ز خون ز گوشه ی چشمش چکیده بود رد می شدند مادر و طفلی سفید موی از کوچه ای که قامتشان را خمیده بود
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.