
متن مداحی
قرآن گرفتم بر سرم در شامِ احیای خودم شد دامنِ خاکیِ من معراج لیلای خودم بالا نِشینی خانهی ویران نشینی آمده عمه کمک کن پا شَوَم این دفعه از جای خودم آن روسریِ پاره و گلدار را گم کردهام تا لخته خون پنهان کنم در موی زیبای خودم صد بار پیش دخترِ شامی زمین افتادهام اما نیفتادم هنوز از چشم بابای خودم سنگی که خورده بر سرِ تو، بر سر من خورده است شد بالشِ زیر سر من سنگ خارای خودم اصلاً نمیبینم تنت را با دو چشم درهمم لابد بغل کردی مرا خوش قدو بالای خودم دستم النگوی طلایی بود که دست همه است رفتم حراجیهای شام از بخت تنهای خودم شلاق را کج کرد و زد گفتم نزن لج کرد و زد سیلی دو دستی خوردهام من مثل زهرا مادرم از درد پهلو که میافتادم زمین آن بیحیا مستانه میزد با لگدها عمه را جای خودم آتش گرفتم تا زنی چیزی برایم پرت کرد بد گفت بخشیدم به تو از نان و خرمای خودم از ناقه که خوردم زمین ای کاش پایم میشکست رفتم میان بزم می امروز با پای خودم با چوب محکم بر لبت میزد میان تشت زر با مشت محکم میزدم آنجا به لبهای خودم
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.