
متن مداحی
ماجرایی است ماجرای سرت به لبم بود روضه های سرت همه جا پشت نیزه ی سر تو دخترت رفت پا به پای سرت حسرت دخترت فقط این است سر من بود کاش جای سرت نیزه دار تو با همه لج کرد درد سر شد پدر برای سرت کعب نی سنگ بی هوا سیلی هرچه آمد سرم فدای سرت چه قدر مشکل است تشخیصت نا مرتب شده نمای سرت رفتی از ما جدا شدی ای وای سهم سر نیزه ها شدی ای وای جای سالم نمانده در تن من آه زجرآور است ماندن من پاره شد تا لباس من، خندید چه قدر بی حیاست دشمن من چه قدر وحشیانه می انداخت غل و زنجیر را به گردن من بازوی من شکست و بی حس شد مثل عمه شده شکستن من دل بی درد را به درد آورد به روی خاک ها نشستن من پدرم با سر آمده یعنی شده نزدیک وقت رفتن من شانه ام تیر می کشد بابا بار زنجیر می کشد بابا از روی ناقه دخترت افتاد مثل افتادن پرت افتاد سرت از روی نیزه های بلند تا که افتاد خواهرت افتاد سر اصغر کنار ناقه ی من از روی نیزه با سرت افتاد رد یک تازیانه ی وحشی به سر و روی دخترت افتاد بی هوا تا که زجر من را زد دخترت یاد مادرت افتاد گفتم ای شمر بشکند دستت چشم من تا به حنجرت افتاد شب آخر رسیده می دانم عمر من سر رسیده می دانم
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.