
متن مداحی
مثل هر روز مادرم برخواست تا نماز و نوافلش را خواند نگهی سوی همسرش انداخت با نگاهی غم دلش را خواند پدرم مرد لحظههای خطر پدرم مرد روزهای نبرد ولی این روزها شکسته شده وای اگر بشکند غرور مرد فاطمه یک تنه سپاه علی است تا نگوید کسی علی تنهاست حیدری بود کار زهراییش مادر امروز جلوهی باباست زخمها را خرید با جانش چون برای علی است میارزد و ستونهای مسجد شهر از ترس نفرین هنوز میلرزد همهی پیکرش سیاه شده در عوض شد سپید گیسویش پهلو و بازو چه میگویم که فقط مانده روی و ابرویش از سر صبح صورت او را خیره خیره نگاه میکردم چشمم از اشک تار و چشمش را تیره تیره نگاه میکردم بهر احقاق حق خود امروز در سر خود خیال دیگر داشت زیر لب ذکر یاعلی(ع) میگفت چادرش را که از زمین بر داشت چادرش را سرش که کرد انگار آسمان در حصار ماه افتاده گفت برخیز دیر شد حسنم دست من را گرفت و راه افتاد بر سرش ابر سایه میانداخت از رهش باد خار را پس زد راه کوتاه و ما هم آهسته مادر اما نفس نفس میزد تا رسیدیم حق خود را خواست با روایات و تکیه بر آیات شیرزن مثل همسر شیرش زیر بار ستم رود هیهات حق خود را گرفت آخر سر دلم اما نمیگرفت آرام سوی خانه روانه شدیم اما رمقی که نبود در پاهام شور و آشوب و دلهره یک ریزه در تب کوچه هر قدم میریخت هر قدم سمت خانه میرفتیم قلب من می زد و دلم میریخت در سکوتی غریب و شوم از دور ناگهان یک صدای پا آمد گردبادی از آن سر کوچه بی محابا به سمت ما آمد آمد و آمد و رسید به ما او که از هر کسی است بی دینتر سایهی او چه سرد و سنگین بود دستش اما ز سایه سنگینتر دست او مثل باد بالا رفت مثل یک صاعقه فرود آمد در حوالی چشم و گونهی ماه ابر بارانی و کبود آمد من شدم گوشهای زمین گیر و مادرم یک کنار افتاده حرکتی در تنش نمیبینم حالت احتضار افتاده آفتابا بیا ز گوشهی ماه بر زمین یک ستاره افتاده با دو دستش پی چه میگردد؟ نکند گوشواره افتاده؟ گل دیوار هم ترک برداشت عرض کوچه چقدر وا شده بود گویی از ضربهای که مادر خورد جای دیوار جا به جا شده بود کمکی نیست بین این کوچه چقدر او کمک به مردم کرد دو قدم مانده بود تا خانه دو قدم راه مانده را گم کرد درد بازوش رفت از یادش دست خود را گرفت بر دیوار جلوی پای خود نمیدیدم چشم من اشک و چشم مادر تار ********
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.