
متن مداحی
مقاتل را تماما جستجو کردم لهوف و مقتل الشمس و ابی مخنف مقرّم با صحاب رحمت و کبریت احمر را به دقت زیر و رو کردم نشستم بین مقتل ها تمام لحظه ها را از سر ظهر عطش تا لحظه گودال با هم روبرو کردم گلی را گوشه ی مقتل گلی را گوشه ی گودال بو کردم تمام فرض ها با هم مساوی شد غم اصحاب جای خود نبود آب جای خود مصیبت های عباس و علی اکبر و ابن الحسن ها و علی اصغر و طفلان زینب هم به جای خود به سمت خیمه ی زینب بدون صاحبش برگشت مرکب هم به جای خود مرور اسم ها در ذهن من کار خودش را کرد علی بن حسین بن علی پس علتش را عشق پیدا کرد کسی که با ابالفضل و علی اکبر و کل بنی هاشم به میدان رفت در واقع کسی که بود و اما هفتاد و دو بار از پیکرش جان رفت در واقع کسی که تا غروب روز عاشورا فقط مشغول بر جامه دریدن بود کسی که در میان خیمه مصداق شنیدن کی بود مانند دیدن بود نفس مهموم شد ناگاه علی بن حسین بن علی معلوم شد ناگاه تصور کن به دورش لشگر بسیار باشد تصور کن اگر بغض علی در کار هم باشد علی بن حسین بن علی بیمار هم باشد شبیه شمر و خولی کم نبود آنجا بمیرم شهر بانو هم نبود آنجا برای هر شهیدی در زمین کربلا قاتل مشخص بود و اینکه حرمله یا شمریا زجر یا سنان اصلا برای کشتن هر کس دم آخر فقط این اسمها بس بود همه یک قاتل، اما قاتلان تو به جرئت صد نفر هستند به پیش خنده های حرمله با شمر و زجر و خولی و ازرق تمام زهر ها زهرند اما بی اثر هستند پس از کرب و بلا چون آب خوردی اولین دفعه درون خویش پژمردی تو در واقع همان بیست و سه سال پیش جای آب سم خوردی به خود گفتم به خود گفتم که از کرب و بلا اینگونه جا ماندن خودش روضه است علی بن حسین بن علی اما به زیر دست و پا ماندن خودش روضه است تو دیدی و علی اکبر ندید آن لحظه ای که نسیم از زلف عباس علی سر مست می آمد تو دیدی و علی اکبر ندید آن لحظه ای را که ابالفضل از کنار علقمه بی دست می آمد تو دیدی و علی اکبر ندید وقتی تو دیدند اکبر و عباس وقتی حرمله آماده شد در دشت تو دیدی و ندیدند اکبر و عباس با تیر سه شعبه طفل شش ماهه سرش برگشت تو دیدی و ندیدند اکبر و عباس و علی اصغر اسب ها را نعل کردند و به سمت پیکر ارباب هی کردند تو دیدی و ندیدند اکبر و عباس و علی اصغر که سر ارباب را در طشت می کردند تو دیدی آنچه که حتی حسین هم ندید آن را تو دیدی در میان چشم های دختری ترس از بیابان را تو دیدی روضه ی گوش ودهان و نیزه داران را بماند داستان کوفه و شام و لبان خیزران خورده بماند اینکه با هر ضربه اش دندان تکان خورده بماند که هر دم خنده های حرمله با زجر آمی میآمیخت بماند ابنکه دستت بسته بود و بر سرت بر شام آتش ریخت بماند اینکه بعد از کربلا بیست و سه ساله درد دیدی همین که چشم بستی بر سر نئش پدر با خنجر و با چکمه آن نامرد را دیدی بماند اینکه تو مانند یعقوب نبی در هجر یوسف گریه ها کردی جهان را کربلا کردی در این قصه ولی یوسف پدر بود و پسر یعقوب دنیا شد برای چشم این یعقوب پیراهن نیامد چون که بر تن اربا اربا شد همان بیست و سه سال پیش دنیا ناامیدت کرد همان بیست و سه سال در واقع شهیدت کرد.
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.