
متن مداحی
من زندهام آن وقت تو زار و حزین باشی تو فاطمه داری، چرا خانه نشین باشی پهلو شکسته هم به دردت میخورم یعنی هرگز نیازی نیست فکر این و آن باشی نُه سال من با تو کجا غم داشتم آقا دیگر چرا بیتاب حرف اینچنین باشی یک لحظه هم دشمن نمیبیند خیالت جمع آن لحظهای را که علی، تنهاترین باشی صد باره دیگر هم که دستم بشکند هیچ است تا که تو دست باز ربُ العالمین باشی من حاضرم هرقدر میخواهد بسوزم که تا روزه محشر تو امیرالمومنین باشی من نَه، تمامِ بچه هایم لاله میکارند وقتی علی تو باغبان این زمین باشی سنِّ کمش با من، و قبر مخفیاش با تو دیگر چرا دلواپس فردای دین باشی ******** زمان رفتن تو نیست استخاره نکن تو که هنوز جوانی، کفن قباره نکن چگونه گریه برای نماندنت نکنم بگو چه کار کنم که کفن تنت نکنم بیا و کار کن اصلا ولی نشسته نکن تو را به دست شکسته مرا شکسته نکن نفس نفس زدنت زندگیت سیرت کرد سه ماه آخره عمرت چقدر پیرت کرد سه ماه آخره عمرت چقدر زود گذشت سه ماه آخره عمرت همش کبود گذشت مرا ببر شکسته شدی و چین خوردی سه ماه آخره عمرت همش زمین خوردی همیشه دست به دیوار میشوی زهرا تکان نخور که گرفتار میشوی زهرا مرا ببخش اگر ریختن بر سرِ تو مرا ببخش به دیوار خورد معجر تو اگر نشد سرشان را به خویش بند کنم و از روی تو دره خانه را بلند کنم دو موی سوختهات شانهات درآوردم و میخ را ز دره خانهات درآوردم بمان که خانهی امنی برات میسازم مدینه را همه را خاک پات میسازم ********* زنه جوان مرا میزدن نامردا مدینه فاطمهام را در احتضار انداخت و یک قلاف که دست چهل نفر چرخید و عاقبت دست فاطمهام ز کار انداخت خودم ز سینهی او میخ را درآوردم ببین مرا به چه کاری که روزگار انداخت **** خوشی ز عمر ندیده خدانگهدارت سنوبری که خمیده خدانگهدارت قرار و وعده ما کربلا زمان غروب کنار راس بریده خدا نگهدارت *** دری که ساختم آخر به من خیانت کرد گرفت آتش خود را به روی یار انداخت میان معرکه سلمان خداش خیر دهد دوید و زود عبا را روی نگار انداخت خودم ز سینهی او میخ را در آوردم ببین مرا به چه کاری که روزگار انداخت عقب کشید و به دیوار خورد و در پیچید شیار در به روی پهلویش شیار انداخت زن جوان مرا میزدند نامردها مدینه فاطمهام را در احتضار انداخت و یک غلاف که دست چهل نفر چرخید و دست فاطمه را عاقبت ز کار انداخت **********
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.