
متن مداحی
من و اشگ و علمداری که دیگر بر نمیخیزد چه باید کرد با یاری که دیگر بر نمیخیزد خدایا بیکس و یارم زکف رفته علمدارم مریزید آبهای بی حیا در این سرازیری زِ مشک آبرو داری که دیگر بر نمیخیزد خدایا بی کس و یارم زکف رفته علمدارم بیا و زخمهای کهنه و نو را تماشا کن کدامین زخم شد کاری که دیگر بر نمیخیزد عمویی خواب رفت، از خواب او افتاده اند از خواب مگو حرفی زِ بیداری که دیگر بر نمیخیزد خدایا بی کس و یارم زکف رفته علمدارم خبر آمد تمام چشمها باران شد و بارید ببار ای گریۀ جاری که دیگر بر نمیخیزد نگاه تشنۀ طفلی کنار خیمه میپرسد میان گریه و زاری که دیگر بر نمیخیزد کنار خیمه تا ده تا شمردی بارها اما عزیزم از چه بشماری که دیگر بر نمیخیزد ***
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.