
متن مداحی
من که باشد بر جگر دائم شرار آتشینم گل به باغ جان دمد از نغمههای آتشینم گاه چون خورشید خیزد خندهی نور از لبانم گه زسیل اشگ خونین سرخ گردد آستینم گاه در راز و نیازم، گاه در سوز و گدازم گاه در بحر معانی، گاه در اوج یقینم مرغ روحم زآشیان جسم در پرواز آمد یافتم بینای خلق اوّلین و آخرینم جمله موجودات را دیدم که در فخرند بر هم هر یکی میگفت من بهتر از آن بهتر از اینم خاک گفتا من حسین ابن علی را گَرد راهم آب گفتا مِهر زهرا، امام آن سلطان دینم باد گفتا من مطیع خادمان کوی اویم نار گفتا دشمنش سوزد ز برق آتشینم ماه گفتا خاک راه مرکبش را چهره سایم مِهر گفتا توسنش را بوسه زن برصدر زینم گفت جبرائیل هستم بندهی دربار آن شه خواند میکائیل مدحش گفت عبدش را معینم بعد از آن گفتند ای انسان تو در عشقش چه کردی گفت من صاحب وصال عشق آن عشق آفرینم روز عاشورا به موجودات بانگ اُخِرجُوا زد جز مرا، کز مرتبت در کاخ اجلالش مَکینم دست دادم فرق دادم چشم دادم جسم دادم تا فدا گردید جان در راه آن نور مُبینم آن یکی شد دست بوسش و آن دگر پای بوسش و آن دگر گفتا که هستی ای نگار نازنینم گفت من ماه بنی هاشم، سرور قلب زهرا شِبل حیدر زادهی آزادهی ام البنینم معنی درس وفایم، فانی راه خدایم جرعه نوش چشمهی علم امیرالمؤمنینم شهسوار با وقار عرصهی میدان عشقم جان نثار سیّد العشّاق، فخر راستینم خوانده یزدانم ز لطف و مرحمت باب الحوائج یاور هر دردمند و بینوا و مستکینم گر بیارم روز مردی خم به ابروی کمانم آیه نصرٌ مِنَ الله نقش بندد بر جبینم روز محشر هر شهیدی میبرد حسرت به جاهم زان که پرچمدار نور چشم ختم المرسلینم ای گنهکاران، بشارت باد زهرا روز محشر آورد بهر شفاعت دستهای نازنینم تشنه لب در آب رفتم، این سخن با خویش گفتم من چگونه آب نوشم، شاه را عطشان ببینم مشک را پر کردم از آب و به خود گفتم که باید راه نزدیکی برای خیمه رفتن برگزینم راه نخلستان گرفتم، لیک از شمشیر دشمن قطع شد دست علمگیرم از یسار و از یمینم فکر کردم، دست دادم، آب دارم غم ندارم سرفرازم، ساقی اطفال شاهنشاه دینم ناگهان دیدم که در ره ریخت آب و سوخت قلبم تیر زد بر مشک آن خصمی که بود اندر کمینم دیگر از دیدار آن لبتشنگان شرمنده بودم تیر زد دشمن به چشمم تا که طفلان را نبینم گفتم اکنون خوب شد، خوب است برگردم به خیمه ناگهان بر سر فرود آمد عمود آهنینم
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.