
متن مداحی
میرسد قصه به آنجا که علی دلتنگ است میفروشد زِرِهی را که رفیق جنگ است چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد ان یکاد از نفس فاطمه بر تن دارد خبر از شوق به افلاک سراسیمه رسید تا که این نیمهی توحید به آن نیمه رسید علی و فاطمه در سایهی هم فکر کنید شانه در شانه دوتا کعبهی یک دست سفید عشق تا قبل همین واقعه مصداق نداشت ساز و آواز خدا گوشهی عشاق نداشت کوچه آزین شده در همهمه آرام آرام تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام فاطمه با رایحهی گل آمد ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد آسمان با نفسش رنگ دگر پیدا کرد دست او پیرهن نو به تن دنیا کرد ابر مهریهی او بود که باران آمد نفس فاطمه فرمود که باران آمد ناگهان پنجرهای روبه تماشا باز شد هر کجا قافیه یا فاطمه الزهرا شد مثنوی نام تو را برده تلاطم دارد چادرت را بتکان قصد تیمم دارد میرسد قصهی ما سوی سرانجام آرام دفتر قصه ورق میخورد آرام آرام
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.