
متن مداحی
میخواست راوی این غزل سربسته باشد پس فرض کن بال کبوتر بسته باشد کتمان کند دستان خواهر را که میخواست آن لحظه چشمان برادر بسته باشد راه تمام تیغها از یک طرف باز راه علی از سوی دیگر بسته باشد وقتی که دست کفر این اندازه باز است بایست هم دستان حیدر بسته باشد راوی خودش را گول زد، ننوشت چیزی راوی دلش میخواست آن در بسته باشد (در بسته و زهرا کنار آسیاب است یک دشت گندم زیر نور آفتاب است) ۲ (با ذوالفقارش باز خلوت کرده مولا حال علی این روزها خیلی خراب است) ۲ رد شد حسن، ظرف گلاب افتاد بر خاک عطر حسن پیچیده یا عطر گلاب است؟ (خواب حسین از بچگی تعبیر دارد) ۲ خوابیده و بالا سرش یک کاسه آب است حالا صدای در زدن پیچیده در شعر این بار راوی ناگزیر از انتخاب است در باز شد، در بسته شد، در را شکستند نامردها پهلوی مادر را شکستند در خانه ها ماندند و زهرا ماند، تنها یک مرد در آن کوچه تنها ماند، تنها تعداد افراد دو جبهه نامساویست تنها کسی که با علی ماندهاست راویست بی هیچ مکثی می رود آن سوی دیوار باید ببیند ردّ خون را روی دیوار باید ببیند غربتی را که شنیده باید بگوید چیزهایی را که دیده چشمی به در دارد نگاهی هم به کوچه احساس او را میکِشد کم کم به کوچه دیگر ولی تصویر کوچه دست خورده ردّ طنابی کوچه را با مرد بُرده راوی غزل خواند و غزل خواند و غزل خواند تابوت رفت و او میان کوچهها ماند **** او کلید فتحها در مشت داشت او زره در جنگها بی پُشت داشت این که بستی دست او را حیدر است فاتح بدر و هنین و خیبر است چشمهاتان دیده در صد کارزار بوده از این ید یلان را کار زار پس تا نکردم سر بسوی آسمان آسمان را باز کن از ریسمان ای زده آتش به جان خشک و تر وی ز کفر ابرهه، دینت بَتر او به خانه تاخت از اهریمنی تو به صاحب خانه داری دشمنی **** تا نشود به موج غم یک سر مویی از تو کم گام به گام و دم به دم محسن و من فدای تو دستم اگر شکسته شد در رهِ یاریات چه غم باش که دارم آرزو سر شکنم به پای تو
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.