
متن مداحی
می رفت تا برای علی رونما شود پای غریب شهر خودش خون بها شود می رفت پشت در، که بدانند آمده تا پیش مرگ بی کسی مرتضی شود می رفت پشت در ولی این بار مثل کوه رخصت نداد تا علی از جای پا شود پروانه های کوچک خود را نگاه کرد تا باز مرهم جگر مرتضی شود در، تا حضور فاطمه حس کرد، زد به سر دلشوره داشت بانی یک ماجرا شود یادش نرفته بود، که هر صبح با ادب جبریل می رسید کمی خاک پا شود یادش نرفته بود سلام رسول را پیش از دمی که با احدی هم صدا شود حالا به تسلیت همه با هیزم آمدند باور نداشت گرمی بزم عزا شود در التماس کرد به آتش مرا نسوز تا شاهد جسارت یک بی حیا شود در بود و شعله بود و حرامی و هیزمش می خواست با حرارت در آشنا شود فرصت نداشت مادر زینب عقب رود مهلت نداد تا که در بسته وا شود زینب، صدای فضه به دادم برس، شنید می خواست مادر از در و آتش رها شود اما دو دست بسته ی بابا که دید ماند باور نداشت مادرش این بار پا شود یک باردار بی کس و شهری ز ناکسان برخواست تا که کوچه ی غم، کربلا شود محکم گره به چادر خود زد، خمیده رفت تا مانع کشاندن شیر خدا شود دستش به دست فاتح خیبر رسید و حیف کار مغیره بود که از او جدا شود آرام پشت یار غریبش به گریه گفت آقا چه غم که محسنم اینجا فدا شود شرمنده ام حمایت من بی نتیجه ماند قسمت نبود دست تو از بند وا شود
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.