
متن مداحی
می رفت قافله دورش پر از حرامیِ سرمست هلهله یک مرتبه بخند من قول می دهم نکنم از کسی گله این چشم های تار امشب برای دیدن تو گشته مسئله باید چکار کرد با این همه کبودی و این قدر آبله باید از این به بعد با عمه ام نشسته بخوانیم نافله سیلی که جای خود مانده به گردنم رد انگشت سلسله خوردم زمین شبی بین منو نگاه تو افتاد فاصله من فکر میکنم ظلمی که ضجر کرده نکرده است حرمله قصه به سر رسید، جانم به لب رسید، که از تو خبر رسید طاقت ندارم و جز بوسه بر گلوی تو حاجت ندارم و می بوسمت ولی هدیه بغیر گریه برایت ندارم و من دختر توام اما به دختر شباهت ندارم تو رفتی از برم از آن به بعد یک شب راحت ندارم و از شمرو حرمله اززجر انتظار محبت ندارم و اذیت شدم ولی من نیتی به غیر شفاعت ندارم و دشنام میدهند با دختران شام رفاقت ندارم و هی میخورم زمین مثل گذشته قدرت ندارم و چون مثل فاطمه است از این قد خمیده شکایت ندارم و دیگر نشانه ای جز پنج خط سرخ بصورت ندارم و بابا از معجرم مپرس رغبت به صحبتش شب غارت ندارم و لطفی کن ای پدر امشب به جان عمه مرا با خودت ببر پهلو گرفته است از اشک چشم سوخته دارو گرفته است سربا سر آمده او پیش پاش از مژه جارو گرفته است از نور از طبق انگار چشم بی رمقش سو گرفته است وقت قدم زدن قامت خمیده دست به زانو گرفته است مثل گُل سری است این لخته های خون که به گیسو گرفته است تقصیر زجر بود از چشم های عمه اگر رو گرفته است خورشید صورتش از زیر گونه تا سر ابرو گرفته است رد غلاف نیست انگار تازیانه به بازو گرفته است لب باز می کند کنج خرابه با پدرش خو گرفته است
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.