
متن مداحی
می کند اشک سحر پاک ز عصیان من را مثل اتش که کند اب دل اهن را بار من روی زمین مانده خریداری نیست تو مگر باز نگاهی بنمایی من را یک شب جمعه نشد خوب صدایت بزنم گوش کردی تو ولی اه من الکن را گر ببخشی تو مرا فاطمه خوشحال شود گر عذابم بدهی شاد کنی دشمن را من الوده شب اول قبرم چه کنم نکنی روشن اگر خانه بی روزن را بار ها در وسط روضه تو پاکم کردی باز الوده نمودم به گنه دامن را کربلایم ببری یا نبری حرفی نیست تو نگیر از منه بی چاره حسین گفتن را هر چه داریم از این خیمه پرچم باشد روضه در هم شکند فتنه ی اهریمن را انقدر می رسد از سینه من بوی حسین اتشش شرم کند شعله کشد این تن را * * * با خود اینگونه به یاد اورم این که سخنت چاره ای نیست به جز سوختن و ساختنت گفتی ان روز خدا کشته مرا خواسته است دیدم از عهد و وفایت که به خون خفته تنت گقتی انروز خدا خواست اسیرت بیند دیدم ایام اسارت سر دور از بدنت گفتی انروز کمی صبر و مصیبت باید قتل صبر است نصیب تو و ما و حسنت قامت خم شده و موی سپید اوردم همه سوغات من از این سفرم پیرهنت همه را از سفر اوردم و شرمنده شدم کنج ویرانه به جا مانده کمی پاره تنت یاد گودال تو هرگز نرود از یادم دیدم ان نیزه چه بد بوسه گرفت از دهنت از تنور امدی، ان روز رخت سوخته بود سوختم جان برادر من از این سوختنت چشم بیگانه و ناموس خدا در انظار بعد عباس فراوان شد از این غم محنت گر چه دستان جسارت به اسارت دیدم یاور اهل حرم شد مدد مؤتمنت چوب می خوردی و آیات لبت قطع نشد مجلس کفر ز اعجاز تو شد انجمنت
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.