
متن مداحی
ناگهان قفل گلوی اهل ناله باز شد آه ماهِ ماتمِ ارباب ما آغاز شد عالم لاهوت در این غم به سینه میزند نوح، نوحهخوان شده، آدم به سینه میزند عرش را لرزانده امشب ضجّهی جانکاهمان باز آویزان شده کهنهلباس شاهمان نصب کردم سردرِ این خانه پرچم را حسین شُکرِ حق امسال هم دیدم مُحرم را حسین آفتابِ صحن سوی مغربِ گودال رفت پرچم گنبد عوض شد، مادری از حال رفت عطر اسفندِ تو آمد، عالَمی مدهوش شد کوچه و پس کوچههای شهر، مشکیپوش شد نخبهنخ با تار و پودش، گریه کرده سوخته فاطمه رخت عزاداریِ ما را دوخته رنگ و بوی نذریِ تو، رنگ و بوی زندگیست آب سقّاخانههایت، آبروی زندگیست ما کبوترهای جَلد در مسیر قبّهایم زیر سقف هیئتت باشیم، زیر قبّهایم خواهشِ دلتنگیِ ما، تنگیِ آغوش توست چهارگوش این حسینیه همان، ششگوش توست غنچههای کوچک ما، پَرپَر تو میشوند کودکان ما فدای اصغر تو میشوند سکهی عشقِ سهساله، رونق بازارهاست نام شیرین رقیه، شوق دختردارهاست اینهمه پروانه را مجذوب کرده شمع تو چشم بد تا روز محشر، دور باد از جمع تو بیزیارت، مثل مرغی در میان مَحبسیم از همین امشب برای اربعین، دلواپسیم تو قتیل اشک هستی، ما هلاک کربلا کاش خون ما بریزد، روی خاک کربلا اشکهای ما، جواب زخمهایت را نداد اشکهای ما کم است و زخمهای تو زیاد هیچ قتلی، مثل قتل صبر تو مشکل نبود شمر آدابی برای ذبح تو قائل نبود **** یک سلام گرم از این بیسر و سامان شده به همان آقا که در کوه و کمر حیران شده عید قربانت مبارک ای به قربان سرت کوفیان با کشتن من، عیدشان قربان شده ماندهام از بچههایم بیخبر، دلواپسم من نمیدانم بدون من، چه با طفلان شده نه غذایم میدهند اینها، نه آبم میدهند غم مخور، گفتم بدانی که چه با مهمان شده کار من برعکس شد، با سر زمین افتادهام بعد از آن هم پایم از آویز، آویزان شده صحبت از سر میکنند و حرف خنجر میزنند مُسلمِ تو شمر را دیده اگر گریان شده چوبدستِ ابن مرجانه لبم را پاره کرد حرف چوب و لب که آمد در دلم طوفان شده از لباسی که به تن دارم خجالت میکشم سوختم با روضهی آن پیکر عریانشده کوچه و بازار کوفه جای دخترها که نیست اذیت و آزار آنها در گذر آسان شده نیا نیا، کوفه برات یه عالمه نقشه کشیده نیا نیا، آخه چطور بگم چشام چیا میدیده قلب اینها مثل سنگه قدر ارزن محبت ندارن بیوفایی رسمشونه اینجا مهمونو تشنه میذارن شب تیره، دلم میره همش بیاختیار اشکام سرازیره چطور آخه بگم برگرد دیگه دیره بگو نیاد، دخترعموم از روی تَل جنگو میبینه بگو نیاد، رو پیشونیت زینب رد سنگو میبینه کینه دارن پس بعیده رو تنت جای سالم بذارن غیر شمشیر غیر نیزه نعل تازه برات برمیدارن چه دنیایی، چه غوغایی داره خولی به سر چه آرزوهایی تنورش هم مهیّای پذیرایی **** یه خونه پیش چهل نفر سوخت نفس میزد تو را میزد مُغیره و قُنفذ را صدا میزد مُغیره از این اوضاعِ چادر خوب پیداست که با پا بیهوا میزد مُغیره الهی بشکند دست مُغیره میان کوچهها بیمادرم کرد کمی از غسل زیر پیروهن مانْد کمی از خون خشکت بر بدن مانْد کفن را در بغل بگرفت و بو کرد همان طفلی که آخر بیکفن مانْد
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.