
متن مداحی
ندانم کیست این بانو ولی آنقدر میدانم که فردا دست هر پیغمبری باشد به دامانش فلک بیت الولای فاطمه خیل ملک خادم زمین مهریه ی او کل جن و انس مهمانش امیر المومنین شیر خدا او دست و شمشیرش محمد خاتم پیغمبران این است قرآنش گل لبخند او چون بشکفد بر گلشن حسنش دل احمد صدف گردد به شوق در دندانش شگفتا باز رخ پوشد ز چشم کور بانویی که چشم کور بینا میشود از نور ایمانش شهادت عشقبازی می کند با عزم مقدادش مسلمانی جبین ساید به خاک پای سلمانش هم از انسان بود برتر هم از حوریه بالاتر که هم ماتش بود حوریه هم محو است انسانش چو در بیت ولایت از کمالش پرده بالا زد علی با آن جلال و مرتبت گردید حیرانش به ذات خالق یکتا قسم زهراست مخلوقی که در خلقت نه آغازش بود پیدا نه پایانش سلام الله بر مردی که این بانوست بانویش درود خلق بر آن زن که این زهراست میزانش به محشر میشود معلوم قدر و عزت زهرا که محشر روز وا نفسا بود در تحت فرمانش مکرر بوسه زد پیغمبری بر دست و بازویش که میخواندند خیل انبیا بر خویش سلطانش چنان بر او ستم کردند بعد از مصطفی امت که دنیا با تمام وسعتش گردید زندانش چنان شهر مدینه تنگ شد بر دخت پیغمبر که جای گریه تنها گشت صحرا و بیابانش خدا داند که از شب تیره تر میشد اگر بر روز روشن میخ دیدی رنج فراوانش بهشت وحی و سیلی و رخ انسیه الحوراء نمیدانم که امت روز محشر چیست برهانش همای بوستان وحی را کشتند در خانه خدا داند که همچون جوجه لرزیدند طفلانش
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.