
متن مداحی
نمُردم آخر سرِ تو رو رُو نیزه دیدم پِیِ تو روی خار دویدم چیا ز حرمَله شنیدم رگاتو دیدم یه عدّه نابلَد بُریدن چرا سرِت رو بَد بُریدن؟ سَنان که نیزه زد بُریدن یکی تَنِت رو با نیزه از زمین بلند کرد جلو چِشام بگو بخند کرد به حُلقومِت یه نیزه پَرت کرد تُو اون شلوغی چطور لباس تو در اومد؟ مگه نگفتم به دست نکُن انگشترِت رو محکم بپوشون پیکرِت رو ببین تو حال خواهرِت رو تا ابن اشعث رسید تُو اون برو بیا زد به پیکر تو با عصا زد حرف حق زد، چقدَر نیزه به خوردَش دادند آب میخواست، سرِ نیزه به خوردَش دادند بگو چهکار کنم؟، تا تو را خلاص کنم به شمر رُو بزنم... حسین...
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.