
متن مداحی
نگاهِ مبهمی امشب، به آسمان داری خدا به خیر کند نیتی نهان داری چه دیده ای که شدی سیر از من و بابا که قصدِ شعله کشیدن به باغِمان داری حسین این طرف و آن طرف حسن انگار خدا نکرده سر ترک این و آن داری بس است دسته ی دسداس هم پر از خون شد گرسنه دیدی ام و میل پختِ نان داری نه زخم بسترت این روزها رهایت کرد نه از حرارت و نه سرفه ها توان داری نوازشم مکن از طرز شانه ات پیداست میان سینه ی خود درد بی امان داری که چند دنده فقط سالم است باقی نه چقدر جای تَرَک روی استخوان داری شکست دست تو را قنفذ و چنین میگفت هنوز نام علی باز بر زبان داری مغیره میزد و میگفت خسته ام کردی که بعد این همه ضربه هنوز جان داری شما چهار بهشتی پس چرا سه کفن بگو حرف نگفته برایمان داری وصیتت شده تا از حسین نوحه کنم شب است و باز پرستار روضه خوان داری نفس بده که بگویم چه گفته ای با من غروب میشود و تو نفس زنان داری به روی خیمه ی پر شعله خاک میریزی که چند دختر نو پا در آن میان داری گرفت و گفت سرش را به آستین طفلی کمی برای سرم معجر عمه جان داری دو دست دخترکی روی گوشها میگفت تو هم به روی سرت زخم خیزران داری تو دست بر سر او میکِشی و میگویی چقدر لخته ی خون بین گیسوان داری رباب در بغلت زجه میزند بی بی به نیزه دار بگو طفل بی زبان داری؟
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.