
متن مداحی
گذشته چند صباحی ز روز عاشورا همان حماسه که جاوید خواندهاند او را همان حماسهی زیبا، همان قیامت عشق به خون نشستنِ سرو بلندِ قامت عشق به همرَه اُسرا میروند شهر به شهر سپاه جُوْر و جنایت، سپاه ظلمت و قَهر ندیده چشم کسی در تمام طول مسیر بجز مجاهدت از آن فرشتگان اسیر چهل ستاره که بر نیزه میدرخشیدند به مهر و ماه در این راه، نور بخشیدند طناب ظلم کجا، اهلبیت نور کجا؟ سرِ بریده کجا، زینب صبور کجا؟ به هرکجا که رسیدند، شهر آذین بود و گفتگوی اسیران، خارج از دین بود اَعوذُ بِاللّه از این هتک احترام حرم از این اهانت روشن به خاندان کرَم نسیم، بدرقه میکرد آن عزیزان را صبا، مشاهده میکرد برگریزان را نسیم، با دل سوزان به هر طرف که وزید صدای همهمه پیچید، در سپاه یزید سپاه، مستِ غرور است و مستِ پیروزی و خنده بر لبش، از شور عافیتسوزی سپاه، همره هشتاد و چهار آیهی ناز چه آیهها، همه خلوتنشین سایهی ناز چه آیهها، همگی ترجمان سورهی نور همه شکسته دل، امّا بزرگوار و صبور ز حد گذشته پس از کربلا جسارتشان که هست زینب آزاده در اسارتشان گذار قافله یک شب کنار دِیْر افتاد شبی که عاقبت آن اتّفاق خیر افتاد رسیده قافله از گرد رَه شتابزده به عیش و نوش نشسته، همه شرابزده حرامیان همگی شُربِ مُدام میکردند به نام فتح و ظفر، مِی به جام میکردند اگرچه شب، شبِ سنگین و تلخ و تاری بود سرِ مقدّس خورشید در کناری بود سری که جلوهی وَالشّمس بود در رویش سری که معنی وَاللّیل بود گیسویش سری که با نَفَس قُدسیان مُصاحب بود کنار سایهی دیوارِ دِیْر راهِب بود سری که از همهی کائنات دل میبُرد شعاع نوری از آن سر، به چشم راهب خورد سکوت بود و سیاهی و نیمهی شب بود صدای گریهی تسبیح و ذکر یا رَبّ بود صدای بال زدن، از فرشته میآمد به خطّ نور ز بالا نوشته میآمد شگفت منظرهای دید، دیده چون وا کرد برون ز دِیْر شد و زیر لب، خدایا کرد میان راه نگهبان بر او چو راه گرفت از او نشانیِ فرماندهی سپاه گرفت رسید و گفت مرا در دل آرزویی هست تو را اگر ز محبّت نشان و بویی هست دلم به عشق جمالی جمیل، پابند است دلم به جلوهی خورشید، آرزومند است یک امشبی، سرِ خورشید را به من بدهید به من اجازهی از خود رها شدن بدهید دلم هوایی دیدار این سرِ پاک است سری که شاهد او، آسمان و افلاک است بگو که این سر دور از بدن ز پیکر کیست؟ سرِ مقدّس یحیی که نیست، پس سرِ کیست؟ جواب داد که این سر، سریست شهرآشوب به خون نشستهتر از آفتاب وقت غروب سرِ کسیست که شوریده بر امیر، ای مرد! خیالِ دولت پرورده در ضمیر، ای مرد! تو بر زیارتِ این سر اگر نظر داری بیار، آنچه پسانداز سیم و زر داری جواب داد: که این زر در آستین من است بده امانت ما را، که عشق دین من است به چشم همچو تویی، سیم و زر اگر عشق است هزار سکّهی زر، نذر یک نظر عشق است بگو: که صاحب این سر، چه نام داشته است؟ چقدر بین شما احترام داشته است؟ جواب داد: که این سر که آفتاب جَلیست گلاب گُلشن زهرا و یادگار علیست سرِ بریدهی فرزند حیدر است، این سر سرِ حسین، عزیز پیمبر است، این سر گرفت و گفت: خدا بشکند دهان تو را خدای، زیر و زبر میکند جهان تو را به دِیْر رفت و به همراه خود، گلاب آورد ز اشک دیدهی خود، یک دو چشمه آب آورد غبار راه ز آیینه پاک کرد و نشست کشید آه ز دل، سینه چاک کرد و نشست فرشتگان به طواف آمدند در آن دِیْر که وقت دیدن خورشید بود و صبح بخیر خطاب کرد به آن سر که ای جلال خدا اسیر مهر تو شد دل جدا و دیده جدا جلال و قدر تو را حضرت مسیح نداشت کلیم، چون تو بیانی چنین فصیح نداشت جدا چو گل ز چمن با کدام دشنه شدی؟ برای دیدن جانان، چقدر تشنه شدی؟ هزار حیف، که در کربلا نبودم من رکابدار سپاه شما نبودم من من حقیر کجا و صحابی تو کجا؟ شکستهبال و پرم، همرکابی تو کجا؟ بگیر دست مرا، ای بزرگوار عزیز که جز ولای توأم نیست هیچ دستآویز به استغاثه به درگاهت آمدم، رحمی حقیر و خسته به درگاهت آمدم، رحمی بده به رسم تبرّک عبیر و مُشک به من ببخش بوسهای از آن دو لعل خشک به من من از تمامی عُمر، امشبم تبرّک شد ز فیض بوسه به رویت، لبم تبرّک شد
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.