
متن مداحی
همه را گریهام آخر به تقلا انداخت شام را در غم دلشورۀ فردا انداخت خیلی از مجلس امروز اذیت شدهام خاک را باید از این کاخ و ستونها انداخت ابتا گفتم و یک شهر بهم ریخت و بعد عمه را یاد در و نالۀ زهرا انداخت آه این سینۀ پا خوردۀ من میگیرد فکر کردند مرا میشود از پا انداخت جگری مانده برایم که به دردی بخورد باید انگار تو را یاد مداوا انداخت تا که آورد سرت را سر من تیر کشید یادم افتاد که با چوب سرت را انداخت اینکه آورد تو را بین طبق فکر کنم با عجله، دو سه دندان تو را جا انداخت با سرش از روی ناقه به زمین خورد گلت ضجر هم آمد و بر ساقۀ او، تا انداخت بیشتر دلخور از اینم که چرا با گیسو بدنم را جلوی نیزۀ سقا انداخت راستی از سر بازار خبر داری که هر کسی خواست به ما چشم تماشا انداخت حلقۀ جمعیت چشم چرانهای یهود عمه را در وسط معرکه تنها انداخت امشب از شام مرا پر ندهی میمیرم کار خیر است نباید که به فردا انداخت شاعر: حبیب نیازی ***
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.