
متن مداحی
وقتی سرت را روی بالش می گذاری آن قدر می ترسم که دیگر بر نداری تو آفتاب روشنی در خانه ی ما تو آفتاب روشنی هر چند تاری فردا کنار سفره با هم می نشینیم امروز را مادر اگر طاقت بیاری تو آن چنان فرقی نکردی غیر از این که آیینه بودی و شدی آیینه کاری آلاله می کاری و باران می رسانی چه بستر پر لاله ای؟ چه کشت و کاری آن قدر تمرین می کنی با دست هایت تا شانه را یک مرتبه بالا بیاری بگذار گیسویم به حال خویش باشد اصلاً بیا و فرض کن دختر نداری [گفته بودم به خود اگر آمد می نشینم به روی دامانش او بگیرد به بر، من هم کنم از بوسه، بوسه بارانش] ***
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.