
متن مداحی
وقتی گدایی را پناهی نیست دیگر جز کوچهی چشم تو راهی نیست دیگر جز تو به حاجتها الهی نیست دیگر این جذبهها خواهی نخواهی نیست دیگر تو شمعی و گرمای تو پروانه پرور مشکت به دوشت بود و اشکم را گرفتی ماهی و از خورشید هم غم را گرفتی بی شک یداللهی که پرچم را گرفتی دادی دو دستت را دو عالم را گرفتی تا که بریزی زیر پای شاه بی سر جنگاوریات را ز بابا میشناسی ام البنین را عبد زهرا میشناسی وقتی برادر را تو آقا میشناسی از هر کسی بهتر خودت را میشناسی باب الحوائج میشوی تا روز محشر آمد سکینه از عمویش خواهشی داشت اشکش شبیه دست گرمش لرزشی داشت ای مرد طوفانی نگاهت بارشی داشت کم کم که موج سینهات آرامشی داشت در فکر دریا رفتی و لبهای اصغر گفتی به آقایت چه خون است آخر کار لیلای من فصل جنون است آخر کار إنا إلیه راجعون است آخر کار حالا که میدانم چون است آخر کار اول به دستم تیغ میدادی برادر از تشنگی گرچه نگاهت تیره میشد اما همین که سمت لشگر خیره میشد با تار و مار تیر مژگان چیره میشد این منزلت باید برایت سیره میشد تا که کسی چشمش نیفتد سوی خواهر شق القمر شد که سرت بر شانه افتاد انگار از فرق اناری دانه افتاد از روی اسبت پیکرت مردانه افتاد یعنی سه پر در چشم پر پیمانه افتاد با صورتت افتاده ای بر پای مادر ای کاش چشم درهمت درهم نمیشد پشت حسین و خواهر تو خم نمیشد دیگر به معجرها گره محکم نمیشد گیسوی سرخت روی نی پرچم نمیشد میماند اگر دست علم گیرت به پیکر
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.