
متن مداحی
پدرش آمده است در توقف سر همسفرش آمده است بعد چهل پابنده سایهی رفته دوباره پسرش آمده است چشم در چشم پدر همهی خاطرهها در نظرش آمده است دل او لک زده است بس که آه از جگر مختصرش آمده است با خودش هی میگفت حیف خورشید بدون قمرش آمده است چه مبارک سحری است این دل شب که صفای سحرش آمده است گرچه بی بال شده پدرش آمده پس بال و پرش آمده است لب بابا پاره است با همان لب که زده چوب تَرَش آمده است از خوشی میپرسید چه بلایی وسط تشت سرش آمده است گیرم آن روز ندید شک ندارم به خرابه خبرش آمده است
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.