
متن مداحی
پدر جانم بیا ای جان جانانم رخ تو ماه تابانم بیا تا که بیندازم به پای تو سرو جانم ندارد جوهره دیگر صدای سرد من ای عشق سوزانم ولی با شوق دیدار تو چون شمع فروزانم اگر امشب نیایی دیدنم تا صبح فردا ای پدر زنده نمی مانم سر سر نیزه ها دیدم سرت بابا به قربان دو چشمان ترت بابا چه شد با پیکرت بابا به دست ساربان دیدم شبی انگشترت بابا بخوان قرآن فدای لهجه ی خونین و داغ حنجرت بابا ببین زخم فراغ و ضربه ی شلاق چه کرده با وجود دخترت بابا به نیزه چون سرت می رفت و می آمد تمام دشت و صحرا کوفه و شام بلا پر می شد از آواز زهرا مادرت بابا، به قربانت پدر جانم بیا دیگر ز راه ای آن که می رفتی به قربانم پدر جانم گمانم این که می آید طبغ در دست بسته بر کمر شلاق آورده برایم سفره ی نانی ولی نه این غذای قافله نیست چرا که پای سر پوشش نشسته رنگ خون و بوی یار آشنا دارد صفا دارد ولی با خویش می گفتم رقیه هم خدا دارد رسیده تا شود شمع شب تار یتیمان و اسیرانی که با موی پریشان جای کرده جملگی در گوشه ویران بیا خوش آمدی اما ندارم قوتی تا که به پیش تو به پا خیزم پدر جانم به دست زخم خورده می کنم از صورتی که خورده بر آن چوب و سنگ و تیر و خاک و آتش پرده برداری، ولی مبهوت و حیرانم ! سرت اینجا ولی تن در بیابان و به روی خاک سوزان مانده بی جان و الهی من بمیرم بی کفن با نعش عریان و چه آمد بر سرت از حمله ی خیل سواران و شکست آنجا میان زخم هایت چوب پیکان و بشویم زخم رویت یا بگردم گرد تو بابا نمیدانم... تـه مانـده های گیسوی نازم تمام شد در بینِ مُشتِ پیرزنـی گیـر کرده است لقمه به دست حرمله می خورد نان ولی با پشتِ دست طفلِ تو را سیر کرده است دندانِ شیریم که شکست، سرم شکست هر کس که دید روی مرا اشتباه کـرد عمّه به معجـرم دو گِره زد، کشیدنش روی مـرا کشیدنِ مـعجر سیـاه کرد ز پشت ناقه زمین خورد با سرش در خواب به گونه اش دو سه تا جای سنگ هم افتاد کشید معجر اورا چنان زنازاده که روی صورت او جای سنگ هم افتاد شبی که زجر رسید و کشان کشانش برد به طعنه گفت یتیمی و ریشخندش کرد نبود عمه سوارش کند ولی عوضش گرفت حرمله از موی سر بلندش کرد
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.