
متن مداحی
پر افتخار و دلیرانه مشک را برداشت عجیب حال و هوای نبرد در سر داشت پیمبری که وجودش پر از شهامت بود نه مشک، بلکه به دوشش غم رسالت بود سوار اسب شد و علقمه صدایش کرد و با بهانه ی آب از حرم جدایش کرد چو کشتی آمد و دریا برای او وا شد چو شیر زد به دل روبهان و غوغا شد چه شوکت و چه جلال و ابهتی دارد چه منظری ، چه جمالی ، چه هیبتی دارد همین که دیده به سمت سوار می کردند قرار نه ، همه لشکر فرار می کردند هنوز دشمن دین ترس از علی دارد حسین بین سپاهش عجب یلی دارد کنار علقمه تا چشم او به آب افتاد به قاب دست عمو ، کودک رباب افتاد به آب زد دل مشک و ، به لرزه آمد دشت ولی به صحنه ی برگشتنش ، ورق برگشت کمین باد خزان ، راه رفتنش را بست ز روی اسب زمین خورد ، بی سپر ، بی دست بدون دست ، ولی تیغ دیگری دارد قشون آمده شوخی که بر نمی دارد و بعد فصل بهار و هوای باران شد که نوبت هنر رزم تیر داران شد صدف شد و بدنش را حفاظ گوهر کرد برای مشک خودش را هلال احمر کرد چه تیر های زیادی که از کمان پر زد هزار دسته ی گنجشک ، ناگهان پر زد ز چله ها سلیان کرد تیرها چون رود مسیر آخر هر یک به سمت دریا بود
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.