
متن مداحی
پیمبرزاده هستی شیوهی اعجاز میدانی بگو با جامعه مقداری از اَسرار پنهانی تو مِصباحُ الهُدایی و کلامت نور در نور است بهاران را نشان دادی درآن عصر زمستانی هدایت میکنی سرسختهایی چون جُنیدی را به پشت ابر تیره، کِی شود خورشید زندانی؟ کجای این جهان دیدند شیخی پیر از طفلی به یکباره بیاموزد چنین رسم مسلمانی عَلَی الظاهر تو کودک بودی اما یک کولی الله که میبردند نامت را علی جویان به حیرانی تو روح عدلی و حقاً توانستی به حرف حق ستون کاخ ظلمت را چنان زینب بلرزانی تو و بزم شراب و باز تکرار جسارتها ملائک با تو میگریند وقتی روضه میخوانی دلی که بی تو میماند بیابان است میخشکد نگاهت نور خورشید است دریک صبح بارانی شبیه بادِ سرگردان، میان صحن میچرخم و میگویم به آنهایی که میآیند مهمانی گدای سامرا بودن شرف دارد به اربابی بیا مسکین در این خانه که پشت در نمیمانی بیا که سفرهی احسان در این بیتُ الکَرَم پهن است چه خوانی و چه احسانی چه روزیِ فراوانی منم خردهگدایی که کریمی چون تو را دارم تو هم آنی که دستم را گرفتی کمتر از آنی پریشانم پریشان هوای سامرای تو زیارت هست پایانِ دلانگیزِ پریشانی خبر گریهی گرفتاران میرسد شب به شب به دلداران این قبیله به فکر ما هستند پیرشان کرده غصهی یاران نخ تسبیحشان که میچرخد سرِ پا میشوند بیماران سر به دیوار اهل بیت زدیم خوش به احوال سر به دیواران ما گنهکارهای آلوده پشتمان گرم شد به غَفاران دل ما تنگِ سامرا شده است ما و آقا و نم نم باران ما طلبکار این کریم شدیم بس که رو داده بر بدهکاران یوسف سامرا نگاهی کن ناز بفروش بر خریداران اهل عالم غم و مَحَن بس ماست این که بیکَس شده همه کَسِ ماست گرچه از زهر حال مُضطر داشت به دلش داغهای بدتر داشت حجره از نالهی اَنَا العَطشان حال و روزی شبیه مَحشر داشت علیِ بنِ جواد این آخر ذرهای خاک کربلا برداشت بعد ازآن مجلس شراب فقط از غم عمه دیدهی تَر داشت این لباسش اگر چه خاکی شد باز آقا لباسِ دیگر داشت گرچه سردرد اذیتش میکرد هرچه هم بود لااقل سر داشت دخترش گرچه داغدارش بود پشت صد پرده بود مَعجر داشت ضربتِ چوب کجا و سر بُبریده کجا طعنه و زینب غمدیده کجا خِیزَران و لبِ خشکیده کجا گلِ بیخار کجا، خار کجا زینب و مجلسِ اَغیار کجا اهلِ بیتِ نبی و شامِ خراب دختر فاطمه و بزم شراب تشت و چوب و سرِ تو از یک سو نِگَهِ مادر تو از یک سو گریهی دختر تو از یک سو خِجلت خواهر تو از یک سو مَزَن ظالم تو چوبِ خِیزران را که بوسیده پیمبر این لبان را
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.