
متن مداحی
چشمامو بارون کرده غم، صبری برام نمونده دنیا دیگه کار مَنو به آخرش رسونده همه شهر میدونن هنوز فاطمه از هر چی بدونِ تو دست میکشم تُو سی سالی که بی تو واسهم گذشت با یاد تو دارم نفَس میکشم بهار علی رو خزون زد شرَر از اون روزی که خدعه کرد اوّلی هنوز یادمه اون روز شومی که تو رو آتیشِ در گرفت از علی یادم هست که آتیش گرفت معجرت تو افتاده بودی، دَرم رُو سرت غرورم رو لِه کردن اون لحظه که تو رو میکشیدن جلو شوهرت بَده یه زنو از حسد بزنند بریزن سرش، چهل تا مرد بزنند ببندند دو دستاتو با کینهشون جلوت همسرت رو لگد بزنند وای وای، خستهم از این زمونه وای وای، نذار علی بمونه... ***** رفتی و رفت جونِ علی، تو نیستی بیقرارم هیبت من شکسته شد، تو بودی ذوالفقارم تو که رفتی زهرا دیگه بعدِ تو شدم نُقلِ حرفای این کوچهها تو نیستی ببینی تُو این شهر غم شد حرف علی، حرفِ تُو خونهها کجایی ببینی غم و دردمو نمیدونی چه حرفی پشتم زدن یه حرفایی میسوزونه آدمو میگن که تو رو پیش چشمم زدن به زینب میگفتن این همسایهها دیدن که چی چی شد تُو اون کوچهها درسته حسن حرفی از تو نگفت ولی فهمیدم که چیه ماجرا هنوز هم یه عدّه بَدن با حسن با خنده به زخمش نمک میزدن شنیدم که میگفت همهش زیر لب چرا مادرم رو کتک میزدن وای وای، خستهم از این زمونه وای وای، نذار علی بمونه... ***** فاطمه جان امشب دلم دائم تُو تاب و در تبه حالا که میام پیش تو، غمم برای زینبه میگفت از سرِ شب بِهِم که بابا چقدر اسم مادر رو هِی میبَری میگفت که دلم شورتو میزنه میشه امشبو سمتِ مسجد نری میمیرم و زنده میشم هر دفعه تا که راه میره روبهروی چشام همه غصّهم اینه یه روز زینبو اسیری میارن تُو کوفه و شام یه روزی همین کوفیا فاطمه با خنده و مستی تُو بازار همه میان معجر زینبو میبَرن جلو چشمای ساقیِ علقمه میونِ یهودیها تنها میشه با حَرمَله و خولی همراه میشه نگاه حرامه که تُو کوچهها سهمِ زینبم بین مردا میشه وای وای، خستهم از این زمونه وای وای، نذار علی بمونه...
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.