
متن مداحی
امشب چنان ایتام کوفه بیقرارم اندازهی سی سال میخواهم ببارم چشمم به در مانده مگر زهرا بیاید من به وصال فاطمه امیدوارم هستند دورم بچهها، پس محسنم کو تا که بیاید لحظهها را میشمارم نه سنگ قبری خواستم نه سایبانی مانند زهرا بی نشان باشد مزارم امشب برایم روضهی زهرا بخوان باید بمیرم از غم روی نگارم عباس تو بیرون نرو، باید بمانی اصلاً من امشب با تو خیلی حرف دارم جان تو و جان زنان این قبیله عباس زینب را به دستت میسپارم عباس در پای او هم سر بده، هم دست، هم چشم او چادرش سِر است، سِرِ کردگارم امشب به فکر ناقهی بی محملم من گریه کنِ آن رنگ و روی پر غبارم تو روی نیزه چشمهایت غرق اشک است من در نجف از داغ زینب سوگوارم وقتی صدایت میکند ای محرم من جای تو دارد شمر میآید کنارم جای تمام بچهها شلاق خوردم دارم کبودی تنم را میشمارم بانوی یثرب بودم و حالا اسیرم دستان خود را بر روی سر میگذارم بی اختیار از هر طرف بردند من را گرچه همه عالم بُوَد در اختیارم
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.