
متن مداحی
چشم را روشنی مختصری نیست که نیست و از امّید در این دل اثری نیست که نیست من همین اول عمری به خدا فهمیدم آخر عشق بهجز خونجگری نیست که نیست وقتی از ناقه بیافتی و به دادت نرسند میشود گفت که دیگر پدری نیست که نیست عمه من از عمو عباس، توقّع دارم چند وقتیست از او هم خبری نیست که نیست جای من هر که کتک خورد، غریبانه شکست عمه زینب تو نباشی سپری نیست که نیست باید انگار بمیرم که به بابا برسم چه کنم راه وصالِ دگری نیست که نیست عمرم امروز بعید است به فردا برسد بعد از امشب به گمانم سحری نیست که نیست شاعر: مصطفی متولی ***
نظرات
۰/۲۰۰۰
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.