
متن مداحی
چشم مهتاب به حال من بیدار گریست باز از گریه ی من چشم شب تار گریست باز از سینة خود آه کشیدم آرام دل سنگ آب شد و آب شرر بار گریست پارهپاره جگرم از لب سرخم تا ریخت جگر طشت براین روضه ی دشوار گریست قاتلم خنده به لب دارد و انداخت مرا یاد روزی که طبیب از غم بیمار گریست یاد آن روز که آتش نفسم بند آورد یادآن روز که دل در غم دلدار گریست یاد آن روز که جای همه ی مردم شهر یک یهودی به غریبی پدر زار گریست چقدر سخت گذشته است به مردی که به خاک پیش چشم همه در خنده ی انظار گریست دید آتش که کسی نیست بگرید برما شعله زد بر در و در سوخت و تبدار گریست در آتش زده بود و گل یاس و مادر آنچنان خورد به دیوار که دیوار گریست آه از آن روز که دیدند به پای مادر میخ بر سر زد و خون ریخت و خونبار گریست *** یاد آن روزی که آتش کشید از در زبانه بال و پر میزد کبوتر در میان آشیانه دیدمش در خون نشسته با پروبال شکسته
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.