
متن مداحی
چشم وا کن احد آیینه ی عبرت شد و رفت دشمن باخته بر جنگ مسلّط شد و رفت آن که انگیزه اش از جنگ غنیمت باشد با خبر نیست که طاعت به اطاعت باشد داد و بیداد که در بطن طلا آهن بود چه بگویم که غنیمت رکب دشمن بود داد و بیداد برادر که برادر تنهاست جنگ را وا مگذارید پیمبر تنهاست یک به یک در ملأ عام و نهانی رفتند همه دنبال فلانی و فلانی رفتند همه رفتند غمی نیست علی میماند جای سالم به تنش نیست ولی میماند مرد، مولاست که تا لحظه ی آخر مانده دشمن از کشتن او خسته شده، در مانده در دل جنگ نه هر خار و خسی میماند جگر حمزه اگر داشت کسی میماند دیگرانی که به هنگامه تمرد کردند جان پیغمبر خود را سپر خود کردند مرد آن است که سر تا به قدم غرق به خون آنچنانی که علی از احد آمد بیرون میرود قصه ی ما سوی سرانجام آرام دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام میرسد قصه به آنجا که علی دلتنگ است میفروشد زرهی را که رفیق جنگ است چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد و ان یکاد از نفس فاطمه بر تن آرد ناگهان فاطمه با رایحه ی گل آمد ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد میرسد قصه به آنجا که جهان زیبا شد با جهاز شتران کوه احد برپا شد و از آن آینه با آینه بالا میرفت دست در دست خودش یک تنه بالا می رفت تا شهادت بدهد، عشق ولی الله است پله در پله از آن ماذنه بالا میرفت پیش چشم همه دست پسر بنت اسد بین دست پسر آمنه بالا میرفت گفت: اینبار به پایان سفر میگویم بارها گفته ام و بار دگر میگویم راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی است گفت ساقی من و این مرد و سبویم دستش بگذارید که یک شمه بگویم دستش هر چه در عالم بالاست تصرف کرده شب معراج به من سیب تعارف کرده واژه در واژه شنیدند صدا را، اما گفتنی ها همگی گفته شد آنجا، اما سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد میرود قصه ما سوی سرانجام آرام دفتر قصه ورق میخورد آرام آرام کوچه آذین شد و در همهمه آرام آرام تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام شهر در غفلتِ هموارهی خود آسوده کوچه آذین شده با چادر خاک آلوده شهر این بار کمر بسته به انکار علی ریسمان هم گره انداخته در کار علی بگذارید نگویم که اُحُد میلرزد در و دیوار از این قصه به خود میلرزد گفت در میزنند میهمان است گفت آیا صدای سلمان است این صدا نه ، صدای توفان است مزن این خانه ی مسلمان است مادرم رفت پشت در اما.چ گفت آرام ما خدا داریم ما کجا کار با شما داریم و اگر روضه ای به پا داریم پدرم رفته ما عزا داریم پشت در سوخت بال و پر اما میرود قصه ما سوی سرانجام آرام دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام مینویسم که شب تار سحر میگردد یک نفر مانده از این قوم که بر میگردد
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.