
متن مداحی
چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی چه اشکها که در گلو رسوب شد نیامدی خلیلِ آتشینسخن تبر به دوش بتشکن خدای ما دوباره سنگ چوب شد نیامدی برای ما که خستهام و دل شکستهایم نه ولی برای عدّهای چه خوب شد نیامدی تمام طول هفته را در انتظار جمعهام دوباره صبح، ظهر، نه غروب شد نیامدی کاش برگردی که برگردد بهار کاش گردد دستبوست ذوالفقار کاش گَردی در غبارت میشدم یا چو آهویی نثارت میشدم کاش یک دَم میهمانت میشدم نیمهشب من روضهخوانت میشدم ای ظهور آیهی ایمان بیا بر گل لبهای تو قرآن بیا بانگ هل من ناصر از کعبه برآر کعبه را از این سیهپوشی درآر خیز و برهم زن همه آرامشان آب شیرین تلخ کن در کامشان کافران را بیم از مرداب دِه روزهی صبر خدا را باز کن کربلای دیگری آغاز کن خیمههای تشنه را آبی رسان کودک شش ماهه را خوابی رسان فاطمه بین در و دیوار میخوانَد تو را زینبکبری سر بازار میخوانَد تو را
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.