
متن مداحی
کبوتر هستم اما پر ندارم ز پر جز مشت خاکستر ندارم اگرچه روی سر معجر ندارم ولی هرگز مگو دختر ندارم که من هستم هنوز ای نور دیده اگرچه مثل پر رنگم پریده الا ای ماه ای مه ای ستاره به روی نیزه رفتی یا مناره سرت را می کنم از سنگ اجاره که تو راحت اذان گویی دوباره به روی نیزه ها قاری من باش پدر فکر نگهداری من باش تو را صید دو صد شمشیر کردند مرا بین غل و زنجیر کردند تو را با سم مرکب زیر کردند مرا با غصه ی تو پیر کردند اگرچه در بیابان می دویدم صدای استخوانت را شنیدم خزان شد در مسیرت نوبهارم عدو می کرد در صحرا شکارم و تا می دید پای ره ندارم چنان می زد که خون بالا بیارم زهر دستی که آمد ضربه خوردم تعجب میکنم از چه نمردم پر از دردم غم درمان ندارم برای زنده ماندن جان ندارم توان صرف قرص نان ندارم لبم مانده ولی دندان ندارم همان سیلی برایم آب و نان شد صف دندان من یک در میان شد چگونه می شود یک طفل تنها قدش خم گردد از سیر وطن ها بنالد از کنایه از سخن ها سوال از من ،جواب از پیرزن ها چه شکلی دست میگیرند عصا را زمینگیرم کجا جویم دوا را عدو من را به جای ناز میزد پرستو را دم پرواز میزد چو میگفتم نزن او باز میزد چنان گرگی که طعمه گاز میزد طلاو زیورم را تا پسندید پرید از گوش هایم کند و دزدید
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.