
متن مداحی
کیستم من بندهای از فرط عصیان شرمگینم روز و شب باران خجلت بارد از ابر جبینم خیزد از پرونده جرم و گناهم دود و آتش خلق پندارند همچون لاله خُلد برینم زاغ بودم لیک در بین هَزاران بوده جایم خار بودم سالها در باغ با گل همنشینم دانهای با خود ندارم تا در این مزرع فشانم هرچه هست از خرمن فضل و معانی خوشه چینم راه سخت و بار سنگین، پای خسته دست خالی مرگ بر گِرد سر است و قبر دائم در کمینم زینتی با خود ندارم، اشک سرخ از دیده بارم تا مگر رنگین به خون دیده گردد آستینم نه نهالم تا دهم گل، نه گلم تا عِطر بخشم با که گویم وای بر حالم که نه آنم نه اینم خوی دیوم باشد و دستم به دامان فرشته روی زشتم باشد و مشتاق وصل حور العینم روز اول داشتم بخت سلیمان، حیف که آخر گشت غارت ناگهان با دست اهریمن نگینم راه روشن، لیک غافل میروم با چشم بسته وای اگر یکباره خود را در دل دوزخ ببینم پاسخ مثبت به شیطان داده و تسلیم نفسم من که آوای خدا افکنده از هر سو طنینم بار معبودا! تو دانی با تمام کجرویها راست گویم خادم کوی امام راستینم! (گر به دوزخ پا گذارم آتشم گردد گلستان چون به دل باشد تولّای امیر المومنینم)(۲) نی عجب گر اهل محشر را معین و یار گردم گر بود مولا امیرالمومنین یار و معینم شیر حق نفس پیغمبر قائل قول سلونی آن که حب اوست را هم آنکه مهر اوست دینم میرسد از منبر کوفه ندای او به گوشم ای تمام خلق عالم من امام العالَمینم گمرهان را رهنمایم، مومنین را پیشوایم مسلمین را مقتدایم، مصطفی را جانشینم من علیام! عالیام! دانای اسرار نهانم! اَنجُم آرای سَمایم، کار پرداز زمینم قائم هستم، دائم هستم، عالم هستم، حاکم هستم فاضل هستم و اصل هستم، مرشد روح الامینم من به قرآن باء بسم اللّه رحمان الرحیمم مومنون و کوثر و طاها و قدر و یا و سینم انبیاء را جان جانم! نفس ختم الانبیایم اولیاء را حکمرانم! عبد خیر الحاکمینم آل عمران، مائده، اعراف، توبه، هود، نوحام مومن و شورا و فتح و صافات و حشر و تینام در مقام بندگی آید ز من کار خدایی دستگیر کل خلق از اولین تا آخرینم گفته قرآن چنگ باید زد به حبل اللّه جمیعآ اهل عالم دست پیش آرید من حبل المتینم من مُعزالمومنینم! من مُذّل المشرکینم! من بصیرُ البِاالعبادم! من هدی للمتقینم! روز محشر، چاره پرداز اصحاب و شِمالم پیشوا و رهبر و مولای اصحاب الیمینم اِنّما در شأن من نازل شده، ای اهل عالم! در رکوع خویشتن دادم به سائل چون نگینم روح و مصداق الم نشرح لک صدرک منم من! ز آن که آرامش به قلب پاک ختم المرسلینم تا قیامت گر شود تفسیر از نهج البلاغه نیست خطی از خطوط صفحه علم الیقینم پرچمم نصرُ من اللّه است و خود فتحاً قریب در نبرد ناکثین و قاسطین و مارقینم آستانم آسمان است و زمین گیرد نِعالش خود دهم فرمان و دست حق بُود در آستینم دردمندان را دوایم بینوایان را نوایم بی پناهان را پناهم بیمعینان را معینم خاک و باد و آب و آتش در پی فرمانگذاری در شمال و در جنوب و در یَسار و در یمینم صبح خلقت بندگی آموختم خیل ملک را با طنین نغمه ایاک نعبد نستعینم رایت فتح الفتوحم آیت نصر خدایم پیشتاز زاهدانم پیشوای عارفینم باب شهر علم سرمد، کفو زهرا جان احمد شیر و شمشیر پیمبر مظهر جان آفرینم من همان شاهام که هنگام سحر با روی بسته با فقیران هم کلامم با یتیمان همنشینم من همان شاهام که میخندم به روی دردمندان گرچه خود از غصه لبریز است قلب نازنینم روز یار خلق و شب همبازی طفل یتیمم همنشینی با فقیری را به شاهی برگزینم من همان شاهام که مشک پیرزن گیرم به دوش چون تنور او بُود در دل شرار آتشینم گر ببینم اشک غم میریزد از چشم یتیمی میرود تا عرش اعلیٰ ناله از قلب حزینم ای گنهکاران بشارت باد زهرا روز محشر آوَرَد بهر شفاعت دستهای نازنینم تشنه لب در آب رفتم این سخن با آب گفتم من چگونه آب نوشم شاه را عطشان ببینم مشک را پر کردم از آب و، به خود گفتم که باید راه نزدیکی برای خیمه رفتن برگزینم راه نخلستان گرفتم لیک از شمشیر دشمن قطع شد دست عَلمگیر از یَسار و از یمینم فکر کردم دست دادم، آب دارم، غم ندارم! سرفرازم ساقی اطفال شاه دینم ناگهان دیدم که در ره ریخت آب و سوخت قلبم تیر زد بر مشک، آن خصمی که بود اندر کمینم دیگر از دیدار آن لب تشنگان شرمنده بودم تیر زد دشمن به چشمم تا که طفلان را نبینم گفتم اکنون خوب شد! خوب است، برگردم به خیمه ناگهان بر سرفرود آمد عمود آهنینم حسین!
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.