
متن مداحی
کیستم من دُرِ دریای کرامت، ثمر نخل امامت، گل گلزار حسینم دل و دلدار حسینم، همه شب تا به سحر عاشق و بیدار حسینم، سر و جان بر کف و پیوسته خریدار حسینم، سپهم اشک و عَلَم ناله و در شام علمدار حسینم، سند اصل اسارت که درخشید به طومار حسینم، منم آن کودک رزمنده که بین اُسرا یار حسینم، منم آن گنج که در دامن ویرانه یگانه دُر شهوار حسینم به خدا عمه ی ساداتم و در شام بلا مثل عمو، قبله ی حاجاتم و سر تا به بدن آینه ام وجه امام شهدا را روز عاشور که در خیمه، پدراز منِ معصومه جدا شد، به رُخم بوسه زد و اشک فشان رو به سوی معرکه ی کرببلا شد، سر و جان و تن پاکش، همه تقدیمِ خدا شد، به ره دوست فدا شد، حرم الله پُر از لشکر دشمن شد و، چون طائر بی بال پریدم، گلویم تشنه و با پای پیاده، به روی خار دویدم، شرر از پیرُهنم شعله کشید و، ز جگر آه کشیدم، که سواری به سویم تاخت و،با کعب سنان بر کمرم زد، به زمین خوردم و خواندم، ز دل خسته خدا را شب شد و عمه مرا بُرد سوی خیمه و، فردا به سوی کوفه سفر کردم و از کوفه سوی شام بلا آمدم و در وسط ره چه بلاها به سرم آمد و، یک شب ز روی ناقه زمین خوردم و، زهرا بغلم کرد و، سرم بود روی دامن آن بانوی عصمت، به دلم شعله ی آهی، که عیان گشت سیاهی و، ندانم به چه جرم و چه گناهی به جراحات جگر زخم زبانش نمکم زد، دلِ شب در دل صحرا کتکم زد، پس از آن دست مرا بست و پیاده به سوی قافله آورد، چه بهتر که نگویم غم دروازه ی شام و، کَف و خاکستر و سنگ لب بام و، ستم اهل جفا را همه شب خون به دل و، اوج بلا صاحب ما شد، که همین گوشه ی ویرانه سرا منزل ما شد، چه بگویم که چه دیدم، چه کشیدم، همه شب دم به دم از خواب پریدم، پس از آن زخم زبان ها که شنیدم، چه شبی بود که در خواب، جمال پسر فاطمه دیدم، چو یکی طائر روح از قفس جسم پریدم، به لبش بوسه زدم، دور سرش گشتم و، از شوق به تن جامه دریدم، دو لبم روی لبش بود که ناگاه، در آن نیمه شب از خواب پریدم زدم آتش ز شرار جگرم قلب تمام اُسرا را اشک در دیده و، خون در جگر و، آه به دل، سوز به جان ناله به لب، سینه پُر از شعله، فریاد زدم داد که عمه پدرم کو، بگو آن کس که روی دامن او بود سرم کو،چه شد آن ماه که تابید در این کلبه ی احزان، کشید از ره احسان، به سرم دست نوازش، همه از ناله ی من آه کشیدند به تن جامه دریدندکه ناگه طبقی را که در آن طلعت خورشید عیان بود، نهادند به پیشم، که در آن رأس منیر پدرم بود،همان گمشده قرص قمرم بود، سرشگ گشته بصر بود و به لب داشت همی ذکر خدا را چه فروزان قمری بود، چه فرخنده سری بود، رُخ از خونِ جبین رنگ، به پیشانی او ای یکی سنگ، لبِ خشک و تَرَک خورده ی او بود، کبود از اثر چوب
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.