
متن مداحی
گاه یک واژه به جای همهمطلب کافیست گریههای سحر و نافلهی شب کافیست امر لازم بشود، تَر شدن لب کافیست جای عشّاق جهان یکتنه زینب کافیست پای عشقش شده تکرار و ما ادراکِ دختر حیدر کرّار و ما ادراکِ نرسیدهست و نبوده نفَسی پایهی او «ما رأیتُ» اثر کوچک سرمایهی او عشق نازل شده در رگ به رگ مایهی او کربلا بر سرِ پا مانده به یک آیهی او بر سرِ دوش یقین کن که علَم را دارد جای لب وِلولهی تیغ دودَم را دارد عاشقی، معجزه، اکسیر، دلیلش زینب یک زن و اینهمه تعفیر، دلیلش زینب کوه در قامت یک شیر، دلیلش زینب گریه با قدرت شمشیر، دلیلش زینب اُسکُتوا گفت به یکباره جدَل را انداخت بتشکن بود که از ریشه هُبَل را انداخت آمده با حرم گرمِ حَرایش، مَحمِل از سرِ منبر والایِ صدایش، مَحمِل غیرت فاطمیِ کربوبلایش، مَحمِل رَحل آیات خداوند برایش مَحمِل او به تابوت سیاهیِ جهان میخ زده علف هرزِ ستم را زده از بیخ زده نفَسش مَهبط نورانی خاکسترها مَعجر سوختهاش، آبروی دخترها سربهزیرند به پای قدمش مادرها در پیِ ناقهی او مکتب پیغمبرها شیرِ زهرا، نمکِ خوان علی را خورده یکتنه بارِ همه کربوبلا را بُرده عقلِ سرشار و یا عشق، لبالب زینب کعبهی زخمیِ دلها، مقرّب زینب عرش مبهوت نشستهست که یا رب، زینب آتشِ قلبِ «سلیم» است که زینب زینب همه مجنونشدهها آدمِ زینب هستند انبیاء سینهزنان غم زینب هستند زینب از هیچکسی، هیچکسی بیم نداشت ترس از نیست نبودهست و نداری نداشت سوخت، آتش شد و امّا سرِ تسلیم نداشت عشق او روز و شب و هفته و تقویم نداشت درد وقتی که حسین است، غم دیگر نیست همنفَس با نفَس یار، از این بهتر نیست بچّهها را جلو انداخت که یارش نرود عمرِ او، آرزوی او، کس و کارش نرود رنگِ پاییز شود تا که بهارش نرود یادگار همهی ایل و تبارش نرود هر دو تا بچّهی او رفت، برادر باشد یه کمی هم شده در سایهی دلبر باشد بغض نفَسگیری گلویم را فشرده تنها شدی ای یار، زینب که نمرده طفلان من هستند مولا سرسپرده تا بیکسیات آبرویم را نبُرده بگذار تا میدان روند این دو برادر قربانیِ راهت شوند این دو برادر خواهر نباشم من اگر درمانده باشی طفلان من باشند، أشهد خوانده باشی یادم نمیآید مرا گریانده باشی یا وقتِ حاجت خواهرت را رانده باشی جانِ سهساله دخترت، بر غم رضایم نامَردم از خیمه اگر بیرون بیایم بعد از علیاکبر دو چشمی تار دارم میلِ پریدن از قفس بسیار دارم در سینه حبّ حیدر کرّار دارم یک عمر شِکوه از نوک مِسمار دارم شمشیر خود را دیدهای مایل گرفتم؟ یعنی که تعلیم از رزم ابوفاضل گرفتم هستی امیر و والهِ نِعمَالامیرند از جانِ خود این دو کبوتر جمله سیرند بر چادرم حسّاس و بر مویم اسیرند بگذار با هم بینِ این صحرا بمیرند بگذار تا ناموس، بیمَعجر نبینند رَخت اسیریِ مرا بهتر نبینند بر سجده افتادم زمین، مریم زمین خورد از غصّهام پیغمبرِ خاتم زمین خورد تسبیح من پاره شد و عونم زمین خورد در خیمه حس کردم محمّد هم زمین خورد گرچه زمانِ جنگشان بیرون نبودم در خیمه بوی خونشان را حس نمودم
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.