
متن مداحی
گـذرِ ثانیه هـا هر چه جلوتر می رفت بیشتر بینِ حرم حوصله اش سر می رفت بُغض می کرد یتیمانه به خود می پیچید در عسل خواستن آری به برادر می رفت تا دلِ عمّه شود نرم بـه هـر در مـی زد با گلِ اشک به پا بوسی مـعجر می رفـت دیـد از دور که سر نیزه عمـو را انداخت مثـلِ اِسپند به دلسوزی مَجمر مـی رفت دیـد از دور که یـوسف ز نـفس افتاد و پنجه ی گرگ به پیراهنِ او وَر می رفـت رو به گـودالِ بلا از حـرم افتـاد به راه یـازده سـاله چه مـردی شده مـاشااله دید یـک دشت پِـی کُشتـنِ او آمـاده تیر و سر نیزه و سنگ از همه سو آمـاده دید راضی است به معراجِ شهادت برسد مطمئن است و به خون کرده وضو آماده آه، با کُنده ی زانو به روی سینـه نشست چنگ انـداختـه در طرّه ی مو، آمـاده هیچکس نیست که پایش به سوی قبله کِشد ایـن جـگر سوخته افتاده بـه رو آمـاده ترسشان ریـخته و گـرمِ تعـارف شده اند خنـجـر آمـاده و گـودی گلـو آمـاده بازویـش شـد سپرِ تیـغ و به لـب وا اُمّاه یـازده سـاله چه مـردی شده مـاشااله زخـم راهِ نفسِ آیـنـه در چنگ گرفت درد پیچید و تنش نبضِ هماهنـگ گرفت استخوان خُرد ترک، دست شد آویز به پوست آه از این صحنه ی جانسوز دلِ سنگ گرفت گوهـرش را وسـطِ معـرکه ی تاخت و تاز به روی سینه ی پا خورده ی خود تنگ گرفت با پدر بود در آغوشِ پُر از مِـهـرِ عـمـو مزدِ مشتاقی خود خوب از این جنگ گرفت بـاز تیر و گلـو و طفل به یـک پلک زدن... باز هم چهره ی خورشید ز خون رنگ گرفت
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش.